تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته - قشنگ ...

کسی که سوختن حیات اوست...

 

اون روز داشتم به شکیبا می گفتم ... داشتم دردو دل می کردم ...

داشتم بهش حرفهایی رو می زدم که مدتها بود از یادم رفته بود ...

و چقدر خوب به یادم آورد ...

داشت درمورد نوشته هاش حرف می زد و اینکه چقدر لذت بخشه ...

یاد اون روزها افتادم ...

روزهایی که نوشتن آرومم می کرد ...

روزهایی که حرف دلم ساده روی کاغذ می اومد... ساده ...

کمی به خاطر گوشه و کنایه های این آدمها ...

کمی به خاطر مشغله های الکی!!

کمی به خاطر حرف این ... نگاه آن ... برداشت آن یکی ...

کمی هم دلم راه نیامد ...

اما دور شدم...

دور ...

از آن روزها که قلم آرامم می کرد ...

نوشته ها خوابم می کردند ...

و زندگیم در تپش کلمات جریان داشت ...

کمی دور ...

کمی دیر ...

اما اینک شاید یک بهانه ...

شاید دیدی تازه ...

شاید انرژی این آدمهای تازه نفس و خووووووووووووب ...

دارد باز می گرداند آن روزها را به من ...

بهانه آدمی می تواند یک نگاه باشد ...

یا یک حرف ساده ...

باز می گردیم به آن روزهای قشنگ ...

و قشنگ یعنی تعبیر شاعرانه اشکال ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:41  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني