تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

دنبال یه مترجم خوب می گردم ...

باید حرفهام رو به زبون امروزی ترجمه کنم ...

اما مترجم هم باید به زبون مبدا احاطه داشته باشه هم مقصد ...

مشکل از مبداست ...

شدم مثل یه کتیبه قدیمی ...

یه سنگ نوشته که سنگتراشش خیلی هم براش زحمت کشیده ...

اما کسی نمی تونه بخونتش ...

فقط باید گذاشتش تو موزه ...

زیبا ...

سنگ تراش خوبی بودی ...

کاش زبان امروزی می دانستی ... کاش ...

می ترسم نازنین ...

می ترسم پیش از آنکه مترجمی پیدا کنم سیلابهای این روزگار همین چند خط شکسته را هم با خود ببرد ...

نازنین ...

نازنین ...

می ترسم نازنین ...

می ترسم ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:17  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها ... این ساعات ... این لحظه ها ... گویا هر لحظه خواب می بینم ... خواب باران ...

زیبا ... می گویند آب روشنی است... پاکی است ...

سهراب راست می گفت ... زیر باران باید رفت ...

این روزها باید آنقدر زیر باران قدم بزنم تا پاک شوم ...

پاک اما نه این بار به رنگ سپید ...

پاک ... بی رنگ بی رنگ ... محو محو ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 16:31  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خسته تر از آنم که بتوانم علت خستگیهایم را به زبان آرم ...

دوست دارم بشینم وتنها نگاهت کنم ...

نگاه گناهکارم در حریم امن نگاهت پذیرا می شوی؟

هیچ مگو ... هیچ مپرس ... هیچ مخواه ...

می خواهم تنها نگاهت کنم ...

آن نگاه پر از آرامش را ...

آن نگاه پر از زیبایی را ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:1  توسط نگار   | 

سبز ...

سلام زیبا ...

چقدر شنیدن تپش زمین لذت بخش است ... صدای گندمزار ... شالیزار ... صدای خنده های کودکانه زندگی ...

دوست دارم چشمهایم را از سبزی پر کنم آنگونه که دیگر مجالی برای حمله سیاه و خاکستری نباشد ...

دوست دارم چشمهایم را از آبی پر کنم آنگونه که پرنده ها در نگاهم پرواز کنند ...

باید سیاهی را از چشمها شست نازنین ! مگر نه اینکه چشمها دریچه دل اند ؟ تا زمانی که چشمها را غبار پر کرده از سبزی دل اثری نیست نازنین ... نیست ... حال هی تو بیا فلسفه بباف تا دلها را نرم کنی! دلهایی که غبار گرفته تنها با اندرزهای فیلسوفانه زلال نمی شود مهربان ... باید غبار را از چشمها بشویی و آبی را ... و سبز را ... و سپید را بر قاب چشمها بنشانی ... و بعد ... دل را به چشمها دعوت کنی و چشمها را میهمان دل سازی ...

زیبا ... دیریست در تولد هر عزیز برایش عمری سبز و زندگی ای سبز و دلی سبز آرزو می کنم! نازنین اینک اما خود به سبز ... به آبی ... به سپید محتاجم! چندی پیش از سیاه شدن دنیا درد می کشیدم ... اینک اما آرزوی سبزی در همین سیاهی ها را دارم !

خودخواه شده ام نازنین؟؟ نمی دانم ... گاه احساس می کنم انقدر برای دیگران سبزی آرزو کردم که خود را پاک از یاد برده ام!! اینک کمی خودخواه تر از دیروز آرزوی سبزی در همین سیاهی ها را دارم ! دیگر نمی خواهم سیاه را سبز کنم ! گاه باید خاکستری را نیز باور کرد!! دردناک است نازنین ... دردناک است باور سیاهی ... باور روزگاری خاکستری ... اما تا خاکستری را باور نکنی سبز را نیز باور نکرده ای ...

دوست دارم چشمهایم را از سبز ... و نگاهم را از سبز ... و دلم را از سبز پر کنم ... و دور شوم از این روزگار خاکستری ... دور ... دور ... دور ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:22  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

آمدم نبودی ... کبوتری آنسوتر نشسته بود که چشمهایش آشنایی چشمهای تو را داشت . نزیدکتر شدم ... دلم برای چشمهایت تنگ شده بود ... کبوتر کوچک قصه ما پرید و رفت . فکر کنم ترسیده بود!

می دانی زیبا ... کبوترها حق دارند بترسند . این روزها خطوط آشنایی کمرنگ شده. این روزها اگر کبوتری پیدا شود یا به سیخش می کشند و روی شعله های رقصان آتش سرخش می کنند. یا پرش را می چینند و قفس نشین اش می سازند. یا رنگش می کنند ... قرمز ... آبی ... و پرش می دهند تا ... یا کفترباز می شوند و تمام زندگی اش را به شکار دیگر آشناها مجبورش می کنند ... چقدر دردناک است اجبار شکار آشنایی ... دردناکتر از قفس نشینی است نازنین ... دردناکتر از به سیخ کشیده شدن و دردناکتر از ... بگذریم ...

کبوتری آمد که رد نگاه آشنایی داشت ... اما ترسید و رفت ... حق هم داشت . روزگار ترسناکی داریم نازنینم !

پیشترها رد آشنایی تنها در نگاه کبوتر بود و باز و شاهین ... این روزها گربه های دست آموز زیاد شده اندو سگهای خانگی  ... این روزها آدمی در پی همدمی است که پر نداشته باشد ! وفای سگ و ملوسی گربه کفایتشان می کند !

این روزها باید در پی همدمی بود که پر نداشته باشد ! هوس پرواز نداشته باشد !

نازنین ... این روزگار واقعیتی است که باید احساسش کنی ... مثل کبوتری که قیچی شدن بالهایش یا رنگ شدن پرهایش را احساس می کند ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:2  توسط نگار   | 

 

سلام غریبه ...

چقدر آشنا با من غریبی می کنی ...

و من چه غریبانه با تو دم از آشنایی می زنم ...

نمی دانم باید از روزگار شکایت کنم یا از آدمها ... گاه آدمی آنقدر تنها می ماند که تنها با غریبه ها دم از آشنایی می زند! و آشناها با او غریبه می شوند ... وقتی غریبه ها با تو سخن می گویند تو سعی می کنی هرقدر اندک ولی آنها را بفهمی و چقدر احساس آشنایی می کنی ... و گاه وقتی تو لب به سخن می گشایی آشناها چقدر غریبه می شوند ...

بارها با خود عهد کرده ام با غریبه ها آشنایی نکنم اما نمی دانم چرا دست تقدیر همیشه آشناها را غریبه و غریبه ها را آشنا می کند ...

سلام غریبه ... چقدر آشنا با من غریبی می کنی ...

 و من چه غریبانه با تو دم از آشنایی می زنم ...

گاه فکر می کنم شاید غریبی کردن با آشناها بهتر باشد تا آشنایی کردن با غریبه ها ! منطقی اش را هم بخواهی حساب کنی باید با غریبه غریبی کرد و با آشنا آشنایی ... چه کنم از کودکی منطق نخوانده ام ... شاید اگر منطق می خواندم بهتر بود ... شاید آن هنگام راحت تر می شد با آدمها حرف زد ... دردودل کرد ... آشنایی کرد ... غریبی کرد ... نمی دانم !

باید به جای ادبیات روز و شب منطق می خواندم ...

باید کتابخانه ها از منطق پر کرد ...

باید دل خانه ها را نیز از منطق پر کرد ...

منطق می گوید به غریبه ها نباید اینطور ساده سلام کرد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:28  توسط نگار   | 

 

برقها رفته ... اتاقها تاریک ... راهروها تاریک ... همه چیز تاریک ... گهگاه سایه ای می آید و می گذرد ...

سلام زیبا ...

دیگر از سایه ها نمی ترسم! بچه تر که بودم چهره آدمها آنقدر به نظر آشنا می آمد که وقتی نوری نبود و از آدمها تنها سایه ای برجا مانده بود ترس برم می داشت که این سایه ها کیستند؟ اینجا چه می کنند ... از جان روشنی چه می خواهند که در تاریکی پنهان شده اند. یادش بخیر ... آن روزها همه چیز روشن بود ...

نازنین دیگر از تاریکی نمی ترسم و از سایه ها نیز ... دیگر چیزی از آن دنیای کارتنی بچگی باقی نمانده که بخواهم دل نگرانش باشم ... آنقدر نقابها زیاد شده که لزومی ندارد نگران سایه ها باشی ...

شهر در امن و امان است ... آسوده بخوابید ...

و امن یعنی ... پیشترها همه چیز غارت شده. چیزی نمانده که اضطراب از دست رفتنش را داشته باشی . وقتی همه چیز از دست رفت. وقتی عزیزترینهایت پیش چشمت قربانی شدند. وقتی دستهایت را دیدی و هیچ نداشتی ، درویش می شوی ...

نمی دانم شاید دارم هذیان می گویم ... این روزها کمی آشفته ام ...

کاش اینها همه هذیان بود ... کابوس بود ... خواب بود ...

کاش دنیا همان دنیای بچگی بود ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:23  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دیریست شمار روزهای رفته را ندارم! این روزها دلم هوای صدای نی لبک پسر چوپان را کرده. آخر اردیبهشت است و هنوز فاخته ای در کار نیست! دل نگرانم نازنین... نکند فاخته اینجا بوده و من دیر رسیده ام؟ فاخته همیشه اوایل بهار می آمد. نمی دانم چرا دیر کرده...

امسال تقویمی ندارم تا عبور لحظه ها را به تماشا بنشینم ... دوست دارم همه این لحظه ها به صدای باد گوش دهم . خنده های قاه قاه باد را به نگاههای سوزان خورشید ترجیح می دهم. خورشید این روزها گلبرگهای لطیف خاطرات بهار را می سوزاند و خاکستر می کند اما باد ... دلخوشی کوچکی است برای رسیدن باران... شکوفه های بهاری هم دلخوش اند به همین دلخوشی های کوچک !

من هم دلخوش فاخته ای که هر بهار پشت پنجره برایم آواز می خواند و امسال ... دیر کرده ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

یک پیاله آب بیاور. در گرماگرم این بهار تابستان نما یک پیاله آب، آن هم از دستهای چون تو زیبایی جرعه زندگی است. با آن حیات را در رگها می توان احساس کرد.

دستهای همیشه خنکت را بر گونه های سرخ و تبدارم بگذار و آن آرامش آسمانی را به این روح همیشه وحشی ببخش.

وقتی این کودک تبدار را خنک کردی و آبش دادی بیا با هم کمی در سایه سار بی دریغ درختهای بهاری قدم بزنیم ...

نازنین ... می ترسم از لحظه ای که چشم باز کنم و نباشی ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:12  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این اطراف هرجا به آبادی رسیدیم بیا کمی اطراق کنیم ...

دیریست دلم برای سایه سار خنک درختهای بهاری تنگ شده ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:28  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دلم گاهی برای خودم تنگ می شود ...

وقتی خاطرات با تو بودن را مرور می کنم دلم سخت می گیرد ... برای آن روزها که سرشار بودم از تو ... سرشار از چیزی که نمی دانستم اما بدان یقین داشتم ...

تو در یقینم بودی نازنین ... گرچه در دانسته هایم نمی یافتمت ...

همان بود که عاشق بودم ...

بزرگ شدم نازنین ...

اما این بزرگ شدن تنها قد کشیدنی بود که حس می کنم کوتاهم کرد ...

کوتاه شدم نازنینم ... آنقدر کوتاه که تو را در دانسته هایم پیدا کردم !

در یقینم گم شد نازنین ؟؟

دعایم کن زیبا ... دعا کن در یقینم گم نشوی ...

تو که خوب می دانی ... کسی که شهد عشق چشیده باشد با هیچ دانسته ای آرام نخواهد شد ...

عشق یقین می خواهد ... یقین ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:37  توسط نگار   | 

 

                        زیبا ...

سلام زیبا ...

آنقدر دستهایم کوتاه است که به آن بالا بلند نمی رسد . می گویند سه سال دارد !! پس چرا از این پایینها حتا نمی توانم زیبایی چشمهای مستش را به تماشا بشینم ؟

دلم گرفته نازنین ... حس می کنم هرچه زمان می گذرد کوتاهتر می شوم ! و او همان است که بود ... همانقدر زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:0  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني