تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

گاهی شبا گریه کنون میام در خونه تو

داد می زنم می گم منم عاشق دیوونه تو

می گم منم اون که شده اسیر مهربونیات

اون که یه عمری عاشقه به اون همه لطف و صفات

وقتی تو این دنیای تو کار دلم گیر می کنه

حسادت قلب من و از آدما سیر می کنه

میام در خونه تو می گم به فریادم برس

رو می کنم به آسمون می گم به داد من برس

آخه تو محبوب منی عزیز من خوب منی

تویی تویی خدای من خدای باصفای من

تو روحمی تو جونمی تو قلبمی تو خونمی

خدای مهربون من عشق تو توی خون من

وقتی تو این دنیای تو کار دلم گیر می کنه

حسادت قلب من و از آدما سیر می کنه

میام در خونه تو می گم به فریادم برس

رو می کنم به آسمون می گم به داد من برس

...

اگه عدالت تنها خصوصیت تو باشه. برای همین تنها خصوصیت خدایی برازندته ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:1  توسط نگار   | 

 

...

اصولا آدم حسودی نیستم! اصولا بیشتر دوست دارم همه چیز رو با تلاش خودم بدست بیارم تا اینکه به داشته های دیگران حسادت کنم. اما این روزها خیلی حسادت می کنم. حسادت می کنم به آدمهایی که بهترین جای دنیا قسمتشون شده ...

اصولا آدم حسودی نیستم ولی اونهایی که مسجد النبی رو دیدن یا توی بقیع نفس کشیدن یا  خونه خدا رو لمس کردن می فهمن چقدر دیدنش حسودی داره ...

فکر کنم باید دوباره مرورش کنم ...

مرورش هم لذت بخشه ... آرامش بخش ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:21  توسط نگار   | 

 

آنها همانند خروسهای اهلی هستند که همگی همزمان و هم آواز بانگ برمی دارند و گردش یکنواخت زمانه کجمدار و نظام غدار و نظم دیرین حاکم بر عالم و آدم را نعره می کشند و شباهنگ را که مرغ حق است به جرم اینکه نیمه شب، در قلب ظلمت غاسق واقب، سکوت سیاه را با بانگهای دردمند عاشق و گستاخش می شکند و تنها و بی نشان بی آنکه فریادش را پاسخی در پی باشد و ناله هایش را گوشهای کر شب بشنود و در این دره سنگ شب گرفته، بی امیدی به هماهنگی شب پرستان و قربانیان و ره گم کردگان شب با شباهنگ، او را با شب زنده داری و فریاد بخواند، همچنان تا برآمدن آفتاب و شکفتن خون بوته فلق و ریزش نیزه های سرخ صبح بر مدار کبود شب، آهنگ خستگی ناپذیر و پیاپی خویش را دنبال می کند و در سلطه سیاه شب و سکوت و سیاهی و کوری و خواب، بر این دره سنگستان تسلیم و رضا، و در حکم فراگیرنده و مقتدر باطل و بی امید اما بی امان حق! حق! حق! می گوید، آن هم نه به ذهن که به زبان، و آن هم نه به نجوا که به فریاد، و نه در تقیه که رو در روی زمین و آسمان!...

... آری، همینها آن خروس ناهنگام را که شب نعره برمی دارد و در نیمه شب فریاد صبح برمی کشد خروس بی محل می نامند و این جنایت زشت را خرافه کرده اند و این خرافه را سنت و این سنت دروغ را عقیده و ایمان که خروس بی محل شوم است و بایدش حلقوم برید! و همین هایند که شباهنگ را که مرغ حق است جغد می خوانند و مرغ شوم که بایدش راند! و مگر این دو پرنده جز اینکه در سکوت سیاه شب و خواب خلق، علیرغم زمان و نظام حاکم بر زندگی بیدارند و فریاد برمی دارند، چه جرم دیگری دارند؟

 

دکتر علی شریعتی

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:11  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خسته تر از آنم که بتوانم علت خستگیهایم را به زبان آرم ...

دوست دارم بشینم وتنها نگاهت کنم ...

نگاه گناهکارم در حریم امن نگاهت پذیرا می شوی؟

هیچ مگو ... هیچ مپرس ... هیچ مخواه ...

می خواهم تنها نگاهت کنم ...

آن نگاه پر از آرامش را ...

آن نگاه پر از زیبایی را ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:1  توسط نگار   | 

 

اگر یار مرا دیدی به خلوت

بگو ای بی وفای بی مروت

گریبانم ز دستت چاک چاکو

نخواهم دوخت تا روز قیامت

 

 اعیاد همگی مبارک

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 17:48  توسط نگار   | 

 

تقصیر من نیست ...

تقصیر تو هم نیست ...

تقصیر زمونه است ...

تقصیر دنیا ...

چیه باز داری دنبال مقصر می گردی؟

تقصیر خداست که روز ۲۴ ساعت داره ! و ما به هیچ کاری نمی رسیم ...

تقصیر دنیاست که می گویند بد ساخته شده !

تقصیر آدمهاست که فراموشکارند ...

اصلا پیدا کردن مقصر چه دردی دوا می کند ؟؟

کلاهت را بچسب باد نبرد!!

دیروز تو جلسه بحثمون گفتم اینجا هم می گم شاید کسی راهی جلوی پام گذاشت ...

بحث سر علاقه بود و اراده ...

گفتم من نوشتن و خوندن رو دوست دارم اراده اش رو هم دارم اما ... اما راستش رو بخوای انقدر زمان تند می گذره که منطق !!! بهم اجبار می کنه اولویتهای زندگیم رو عوض کنم ...

حس می کنم این درگیریها داره از چیزی که دوستش دارم دورم می کنم ...

دلم برای نوشتن ... از ته دل نوشتن بدجوری تنگ شده ...

خیلی وقته دستم به قلم نمی ره ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:29  توسط نگار   | 

 

به نظرت در مقابل کسی که هر کاری دلش خواست می کنه چه باید کرد؟؟!!

باید جوابش رو داد یا روشنفکر بود و سکوت کرد؟

اصلا یه سوال کلی !

روشنفکر بودن یعنی سکوت؟؟ اون هم درمقابل همه چیز ؟؟؟؟؟؟ ...

تصور کن یه نفر چند بار توی خیابون برات جفت پا بگیره ! همینجوری راست راست نگاهش می کنی یا تصمیم می گیری باهاش به گفتمان بشینی روشنفکر ؟؟؟!!!

آخ چقدر دلم می خواست زمان بربرها بود تا حال یه نفر رو بیارم سر جاش !!

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:17  توسط نگار   | 

 

خیلیها هستند ادعای جوانمردی می کنند ... می دونی فرق عیار و ایار چیه؟

زمین و زمان را می گردم در جستجوی جوانمرد. کاروانسراهای خشتی و جاده های سنگی و کوچه های خاکی را می گردم در جستجوی جوانمرد.

سرمحله ها و زیرگذر بازارچه ها و گود زورخانه ها و پستوی خانه ها را می گردم در جستجوی جوانمرد. حجره پیشه وران و خانقاه صوفیان و خیمه سپاهیان را می گردم در جستجوی جوانمرد.

می گردم و می روم آنقدر تا به عیاران می رسم. نه به این عیار که معنایش چابک و چالاک است. به آن ایار می رسم که نامش از یار می آید و مرامش از یاری. آن ایار که به نور و به نار سوگند می خورد و به مهر و به ماه.

آن ایار برخاسته از آیین مهر و میترا.

شگفتا که این جوانمرد تا کجا دور رفته است.

پدرم مردی بازرگان بود. گوگرد پارسی به چین می برد و کاسه چینی به روم. دیبای رومی به هند و پولاد هندی به حلب. آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس.

در نیمه شبان دشت، عیاران به کاروانش زدند، سکه هایش را بردند، گوگردش را به باد دادند، دیبای رومی اش را دریدند و آبگینه هایش را شکستند. دست و دهانش را بستند و برهنه رهایش کردند.

و من قرنهاست که گریه می کنم، نه به خاطر گوگرد پارسی و دیبای رومی و آبگینه حلبی، و نه به خاطر پدرم. به خاطر عیاران و به خاطر جوانمردان که نامشان سارقان شد و دزدان و راهزنان. هرچند که مرامشان ستاندن از توانگران بود و بخشیدن به فقرا ...

 

برگرفته از: جوانمرد نام دیگر تو

نوشته: عرفان نظرآهاری

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:34  توسط نگار   | 

 

دیروز منتظر پرستو بودم بیاد با هم بریم کلاس که توی پیاده رو یه دختربچه دو سه ساله دیدم که دست تو دست پدرش رد می شد. دختره هی شیرین زبونی می کرد و باباش هم باهاش حرف می زد و چند لحظه یه بار قربون صدقش می رفت ... همینجوری محو این صحنه قشنگ شده بودم که یه چیز دیگه دیدم ... انقدر عصبانی بودم می خواستم هرچی از دهنم در میاد به باباهه بگم !!

دست باباهه یه سیگار بود و همینجوری که با دخترش حرف می زد دودش رو تو صورت کوچیکش فوت می کرد !!

آخه به تو هم می شه گفت پدر ؟؟!! می خوای خودت رو بکشی مختاری اما آخه این بچه گناه داره نامرد !!

چقدر سال اول دانشکدمون خوب بود ... اون موقع ها کلی به خواهرم پز می دادم دانشکده ما از دانشکده اونا خیلی بهتره ... یا محیطش محیط سالمتریه !! بچه ها اون زمان اگه سیگار هم می کشیدن می رفتن پشت دانشکده اما حالا ... اکیپ می شن جلوی در بوفه یا دم در ورودی !! از دور که می بینیشون یه دایره سیاهن !! سیگار رو به جای اینکه بکشن می خورن!!

راستش اصلا نمی دونم چی شد که قبح سیگار کشیدن اینجوری شکست !! نه فقط سیگار کشیدن قبح خیلی چیزها شکسته و من اصلا نمی دونم چرا ...

اشتباه نکن بحث من فقط سیگار کشیدن نیست. بحث من اینه که سیگار کشیدن هم فرهنگ می خواد !! بابا ملت تو بوفه یا کنار بوفه غذا می خورن ! اگه نخوان موقع غذا خوردن از دود سیگار بعضیها مستفیض بشن باید کی رو ببینن؟؟!! 

کاش آدمها یه ذره به حقوق اطرافیانشون احترام می ذاشتن !!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:29  توسط نگار   | 

 

بغض بزرگترین اعتراض است ولی اگر بشکند دیگر اعتراض نیست التماس است ...

                                                                                                                        شکسپیر

ما که سال اول بودیم چند تا کاریکاتور زده بودن تو ستون آزاد درمورد تفاوت آدمها طی دوران دانشجویی از سال اول تا چهارم ! کلی بهش خندیدم و مسخره کردم که بابا اون مال عهد دقیانوس بود آدمها تو این دوره زمونه اگه بخوان تغییر کنند ربط زیادی به دانشگاه نداره. می گفتم آدم زمانی میاد دانشگاه که شخصیتش شکل گرفته و تغییر چندانی نمی کنه... اما این چند وقته انقدر تغییرات اساسی توی بچه ها دیدم که دارم فکر می کنم چقدر کاریکاتوره راست بود !!

به نظرتون شخصیت آدم کی کامل شکل می گیره ... این همه تناقض رو نمی تونم واسه خودم حل کنم !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 18:35  توسط نگار   | 

 

صدای زوزه گرگها و پارس سگهای خانگی ...

صدای زوزه باد و ناله های از دور ...

صدای قارقار یه کلاغ زخمی ...

صدای گریه یه بچه ...

صدای بوق ممتد ماشینها ...

صدای دعوای سگها سر یه تیکه استخوان ...

.

.

.

صدای تکون خوردن پرده توری با نسیم ...

صدای تکون خوردن برگهای درخت ...

صدای آروم جیرجیرکها ...

صدای شاد گنجشکها ...

صدای رودخونه ... آبشار ...

صدای خنده های قاه قاه بچه ها ...

.

.

.

امنیت ...

چقدر ازش دور افتاده بودم ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:28  توسط نگار   | 

 

نمی خوام برگردم ...

نه به یک سال پیش ! نه به دو سال پیش ! نه به ده سال پیش !

حال رو به قیمت همه گذشته بدست آوردم ... حالی که دوستش دارم ...

ممکنه گاهی دلم برای آدمها و اتفاقاتی توی گذشته تنگ بشه ... ولی دوست ندارم برگردم ! دوست ندارم این راه رو دوباره بیام! دوست ندارم یه سری اتفاقات رو دوباره تجربه کنم ... دوست ندارم چهره واقعی یه سری از آدمها رو دوباره ببینم !

حال نسبت به گذشته دوران پادشاهیه ... وجود یه سری آدمها و نبود یه سری دیگه آرامشی بهم داده که تا حالا تجربه اش نکردم ...

شاید خودخواهی باشه ... ولی بعد این همه سال یه ذره خودخواه شدن انقدرها هم بد نیست !!

توی این دو سه هفته به اجبار دوباره دو سه سال گذشته رو مرور کردم ... حالا می فهمم که چقدر خدا خوبه که حال رو بهم داده ... اگرچه بهاش همه اون گذشته ها بوده اما ... مهم نیست! حال رو دوست دارم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:27  توسط نگار   | 

 

یه بیچاره ای چند سال پیش به طرز مشکوکی مرده !! اون موقع طفلی خیلی کس و کاری هم نداشته ...  خلاصه کلی جنازه اش رو زمین می مونه تا خاکش می کنن ...

حالا بعد چند سال این بنده خدا کس و کار پیدا کرده ... کس و کارش می خوان نبش قبر کنن تا دلیل اصلی مرگ رو بفهمن ...

برو بابا ... حداقل آرامش اون مرده بدبخت رو بهم نزن ! اون موقع که اون بیچاره رو زمین مونده بود کجا بودی که حالا پیرهن خونی عثمان رو زدی سر نیزه ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 17:21  توسط نگار   | 

 

هرآنکه جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست بلا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

 

+ آتش گرفته در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 17:49  توسط نگار   | 

 

رسوندمش به ساحل و ...

عجیب بود ...

بعد دو سال ...

مشکوک می زنما ...

من اصولا خواب نمی بینم ! اگه هم ببینم اصولا یادم نمی مونه! اما تو این یه ماهه این دومین بار بود !!

خواب آدمی رو دیدم که دو ساله ازش بی خبرم!!

راستش دلم هم نمی خواد ازش باخبر شم !!

ولی خوب ... عجیبه ...

خواب دیدم تو دریا گم شده ... پیداش کردم. رسوندمش به ساحل و ... رفتم ...

همین ...

کاش آدم حداقل توی خواب می تونست انتخاب کنه کی رو ببینه !!

 

+ آتش گرفته در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:59  توسط نگار   | 

 

اون روز داشتم به شکیبا می گفتم ... داشتم دردو دل می کردم ...

داشتم بهش حرفهایی رو می زدم که مدتها بود از یادم رفته بود ...

و چقدر خوب به یادم آورد ...

داشت درمورد نوشته هاش حرف می زد و اینکه چقدر لذت بخشه ...

یاد اون روزها افتادم ...

روزهایی که نوشتن آرومم می کرد ...

روزهایی که حرف دلم ساده روی کاغذ می اومد... ساده ...

کمی به خاطر گوشه و کنایه های این آدمها ...

کمی به خاطر مشغله های الکی!!

کمی به خاطر حرف این ... نگاه آن ... برداشت آن یکی ...

کمی هم دلم راه نیامد ...

اما دور شدم...

دور ...

از آن روزها که قلم آرامم می کرد ...

نوشته ها خوابم می کردند ...

و زندگیم در تپش کلمات جریان داشت ...

کمی دور ...

کمی دیر ...

اما اینک شاید یک بهانه ...

شاید دیدی تازه ...

شاید انرژی این آدمهای تازه نفس و خووووووووووووب ...

دارد باز می گرداند آن روزها را به من ...

بهانه آدمی می تواند یک نگاه باشد ...

یا یک حرف ساده ...

باز می گردیم به آن روزهای قشنگ ...

و قشنگ یعنی تعبیر شاعرانه اشکال ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:41  توسط نگار   | 

 

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت ...

.

.

.

خیلی حرفی برای گفتن ندارم ...

امروز روز خوبی بود ...

امروز احساس کردم هنوز کلی انرژی دارم ...

همیشه شروع رو دوست داشتم ... تولد ...

راستی تیریها تولدتون مبارک ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:24  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني