تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

دیشب داشتم عکسها و فیلمهای شمال رو نگاه می کردم ...

اون بچه های شر و شیطون دیگه کلی بزرگ شدن ...

ما هم کلی ...

می دونی چیه ؟ این روزها خیلی احساس می کنم تاریخ مصرفم تموم شده ...

ترجیح می دم خودم یواش یواش از همه چیز کناره گیری کنم تا اینکه دیگران با کتک ...

اینجوری حداقل خاطرات خوبم برام می مونه ...

داشتن همین ۴ تا خاطره خیلی بهتر از دست خالی بودنه ...

گلایه ای نیست ... این هم یه قسمت از زندگیه ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 16:59  توسط نگار   | 

 

شنیدی می گن خدا هرکسی رو با هم کیش خودش محشور می کنه ؟

خوبه ... اینم یه نوع عدالته که جز تو دم و دستگاه خدا جای دیگه پیدا نمی شه ...

اولین قربانی قطعی برق نجات جون پاور کامپیوتر من بود که به ملکوت اعلی پیوست ! احتمالا یکی دو روز دیگه یخچال و تلویزیونمون هم می سوزه! اونوقت برمی گردیم به دوران پاره سنگی !!

این پیشرفت رو به قهقرا رو به تمامی نجات دوستان تبریک عرض نموده از درگاه ایزد منان محشور شدن با احمدی نژاد را برای این گروه مسالت می داریم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:16  توسط نگار   | 

 

بعضی آدمها رو درک نمی کنم ...

و بعضی دیگه رو چقدر خوب درک می کنم ...

می دونی چیه؟ خیلی وقته دیگه به تنها چیزی که فکر نمی کنم تبرئه کردنه!! یعنی دیگه لزومی نمی بینم خودم رو از گناه و تهمتهای دیگران تبرئه کنم ...

زمان رو دوست دارم ...

خیلی بر حقه ...

زمان خیلی چیزها رو نشونم داده! و مطمئنم به دیگران هم نشون می ده ...

اون روز شاید دیگه نباشیم ...

مهمه؟

نه ...

اون موقع یه یادش بخیر کفایت می کنه ...

.

.

.

این قصه را الم باید کرد که از قلم هیچ نیاید ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:20  توسط نگار   | 

 

وقتی جهان

از ریشه جهنم

و آدم

از عدم

و سعی

از ریشه های یاس می آید

 

وقتی یک تفاوت ساده

در حرف

کفتار را

به کفتر

تبدیل می کند

 

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان

دل بست

 

نان را

از هر طرف بخوانی

نان است !

 

 

قیصر امین پور

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:59  توسط نگار   | 

 

این همه مراکز ترک اعتیاد ساخته اند برای چه؟

خوب بیا برو ترک کن ...

هم خدا را خوش می آید هم بنده خدا را ...

هم دور از جان شاید کمی آرامش را هم تجربه کردی ...

(این موضوع بس مهم را فرشته درونی هی به ما تلقین می کند و ما وقتی نعشه می شویم هی دودرش می کنیم و باز می آییم اینترنت بازی ... )

گاهی احساس می کنم اینترنت نیامدن در اردر دانشگاه نرفتن آرامش بخش است ...

خدا همه معتادین به این بلای خانمان سوز را نجات دهاد !!

 

به پیشنهاد شکیبا وبلاگ گروهی مهر مهرویان  دوباره راه اندازی شد ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:18  توسط نگار   | 

 

...

...

گل نازم تو با من مهربون باش

واسه چشمام پل رنگین کمون باش

اسیر باد و بارونم شب و روز

گل این باغ بی نام و نشون باش

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستاره است

مثل ابرا دل من پاره پاره است

دوباره عطر تو پیچیده در باد

نفس امشب برام عمر دوباره است

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پتاه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل نازم بگو بارون بباره

که چشماتو به یاد من میاره

تماشای تو زیرعطر بارون

چه با من می کنه امشب دوباره

شب و تنهایی و ماه و ستاره

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:38  توسط نگار   | 

 

باید زمین را می کندیم. باید آن زمین پر از پستی و بلندی صاف می شد... صاف صاف ... بعد باید زیربنای یک ساختمان را بنا می کردیم ... بعد پایه هایش را ... بعد دیوارها ... بعد سقف ... بعد پنجره ... بعد ...

باید پایه هایی می ساختیم که با هیچ زلزله ای نلرزد. باید دیوارهایی می ساختیم که جلوی همه باد و طوفانها بایستد! باید پنجره ای می ساختیم که خورشید را ... و ماه را ... و ستاره را میهمان کند! و سقفی که پناهگاهمان باشد ! باید روی هر پنجره پرده ای می کشیدیم تا از نگاه نامحرمان حفظش کند ... و دودکشی که آلودگیها را از خانه پاکمان دور کند ... باید ... باید ...

چند نوع خانه داریم !! یکی با سیمان و آجر و آهک در شهرهای پر دود ! یکی با چوب و برگ درخت در جنگلهای انبوه ! یکی هم با شن و ماسه در کنار دریا ...

ما دستهامان کوچک بود ! قیمت سیمان سر به فلک کشیده بود و چوب هم کمیاب شده بود ... در یک ساحل بزرگ تکه زمینی پیدا کردیم ... زمینی پر از خار ... پر از خاشاک! هر رهگذری چیزی آنجا انداخته بود. باید زمین پاک می شد ... باید صاف می شد...

دستهامان پر از خار شده بود. هر خاری که به دستمان می رفت زمین را هموارتر می کرد و هر خاشاک که چشمهامان را می آزرد با اشکها زمین را پاک می ساخت و این بود که زمین آماده شد برای قلعه شنی !

پایه هایش را بنیان گذاردیم ... باید ماسه های خوب جمع کنی. آب اگر کم باشد دیوار ترک می خورد و اگر زیاد باشد دیوار فرو می ریزد ... باید مراقب بود ...

به دیوارها که رسیدیم باید معماری پیدا می شد. باید دستهای قدرتمندی می داشت که خانه را شکل دهد. آنها که زمین را کنده بودند، آنها که طعم خارو وخاشاک را چشیده بودند، آنها که آب و ماسه آورده بودند ، دستهاشان پیر و فرسوده شده بود. دیگر قدرت معماری نداشتند...

یکی آمد که جوان بود. دستهایش قدرت داشت و معماری را خوب می دانست... خانه داشت شکل می گرفت ... داشت زیبا می شد ... داشت ...

یکی گفت بنایتان استحکام ندارد! آهنی برداشت و به کمر قلعه شنی کوبید! راست می گفت ... قلعه شنی طاقت آهن ندارد !! ایدئال گرا بود ... می خواست شن طاقت آهن داشته باشد!

دیوارها کمی فرو ریختند اما پایه ها برجا مانده بود... آخر پایه ها با اشک دیدگان و خون دستهای پینه بسته آبیاری شده بود ... پایه ها به این راحتی فرو نمی ریزند ... شن اگر با خون و اشک مخلوط شود از آهن سخت تر است ...

قرار شد دیوارها را دوباره بسازند ...

آقا آب با من ... کسی شن می آره؟ یکی باید محکم بکوبه ...

استحکام،زیبایی و زمان سه رکن اصلی این قلعه است ...

اگه کسی هست بسم ا..

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:59  توسط نگار   | 

 

گاهی اوقات وقتی یه چیزی نماد آزادیت می شه اگه احساس کنی داری اون رو از دست می دی یا اگه فقط برای چند لحظه گمش کنی ... بچه می شی ... مثل بچگیها بغض می کنی ... یا می خوای بزنی زیر گریه ...

می خواد اون چیز خیلی بزرگ باشه می خواد خیلی کوچیک اندازه یه تیکه ورق ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:25  توسط نگار   | 

 

صدایی از دور می خواندش ...

و او دلهره کوله بارش را دارد ...

و دلهره همواری راه ...

و دلهره همسفر ...

اما نمی داند صدا از کجاست ...

کجا خواهد رفت ...

نمی داند ...

و دلهره ای ندارد ...

دلهره راه ... کوله بار ... همسفر ...

دلهره مقصد ندارد !!

مقصد دلیل سفر است ...

چرا دلهره ندارد ؟؟

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:35  توسط نگار   | 

 

قفس ...

قفس ...

قفس ...

پرنده ها به قفس عادت می کنن ...

و انسانها به زنجیر ...

باید عادت کرد ...

عادت ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:23  توسط نگار   | 

 

نمی دونی چقدر آرامش بخشه وقتی حس کنی حرفهات رو می فهمن و چقدر دردناکه وقتی هرقدر حرف بزنی و استدلال بیاری درکت نکنن! و دردناکتر از همه اینکه اصلا بعضی ها گوش هم نمی دن چه برسه بخوان ...

من نمی فهمم چرا بعضی ها دوست دارن نشریه ما بسته بشه؟ و چرا این وسط از هیچ تلاشی هم دریغ نمی کنن ... آخه مگه نشریه ما برای دانشکده ما نیست؟ مگه همه تلاش ما واسه درست کردن همین دانشکده نیست؟ چرا بعضی ها انقدر بی انصافن؟

البته اینم بگم تا ما همچین مدیر مسئول و همچین بچه هایی داریم تلاششون بیهوده است ! ولی خوب ... نمی تونم بفهمم چرا ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:1  توسط نگار   | 

سبز ...

سلام زیبا ...

چقدر شنیدن تپش زمین لذت بخش است ... صدای گندمزار ... شالیزار ... صدای خنده های کودکانه زندگی ...

دوست دارم چشمهایم را از سبزی پر کنم آنگونه که دیگر مجالی برای حمله سیاه و خاکستری نباشد ...

دوست دارم چشمهایم را از آبی پر کنم آنگونه که پرنده ها در نگاهم پرواز کنند ...

باید سیاهی را از چشمها شست نازنین ! مگر نه اینکه چشمها دریچه دل اند ؟ تا زمانی که چشمها را غبار پر کرده از سبزی دل اثری نیست نازنین ... نیست ... حال هی تو بیا فلسفه بباف تا دلها را نرم کنی! دلهایی که غبار گرفته تنها با اندرزهای فیلسوفانه زلال نمی شود مهربان ... باید غبار را از چشمها بشویی و آبی را ... و سبز را ... و سپید را بر قاب چشمها بنشانی ... و بعد ... دل را به چشمها دعوت کنی و چشمها را میهمان دل سازی ...

زیبا ... دیریست در تولد هر عزیز برایش عمری سبز و زندگی ای سبز و دلی سبز آرزو می کنم! نازنین اینک اما خود به سبز ... به آبی ... به سپید محتاجم! چندی پیش از سیاه شدن دنیا درد می کشیدم ... اینک اما آرزوی سبزی در همین سیاهی ها را دارم !

خودخواه شده ام نازنین؟؟ نمی دانم ... گاه احساس می کنم انقدر برای دیگران سبزی آرزو کردم که خود را پاک از یاد برده ام!! اینک کمی خودخواه تر از دیروز آرزوی سبزی در همین سیاهی ها را دارم ! دیگر نمی خواهم سیاه را سبز کنم ! گاه باید خاکستری را نیز باور کرد!! دردناک است نازنین ... دردناک است باور سیاهی ... باور روزگاری خاکستری ... اما تا خاکستری را باور نکنی سبز را نیز باور نکرده ای ...

دوست دارم چشمهایم را از سبز ... و نگاهم را از سبز ... و دلم را از سبز پر کنم ... و دور شوم از این روزگار خاکستری ... دور ... دور ... دور ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:22  توسط نگار   | 

 

دوست دارم سوار هواپیما بشم! برم اون بالا بالاها که اول آدمها کوچولو می شن... بعد ماشینا ... بعد خونه ها ... بعد شهر ...

آدمها هرقدر دورتر ... بهتر!

وقتی آدمها دور می شن، کوچولو می شن، دلم می گیره! آدم یا باید آدمها رو اندازه دلش بکنه یا دلش رو اندازه آدمها! کدوم درسته نمی دونم !!

 

چه مستی است ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقی و این باده از کجا آورد

تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت که کار بسته مکن

که باد صبح نسیم گره گشا آورد

صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است

که مژده طرب از گلشن سبا آورد

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست

برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد

به تنگ چشمی آن ترک لشگری نازم

که حمله بر من درویش یک قبا آورد

فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند

که التجا به در دولت شما آورد

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:50  توسط نگار   | 

 

چند وقته دارم فکر می کنم به فلسفه وجود وبلاگ! می دونی چیه این چند وقته جو وبلاگ نویسها یه جورایی خیلی مضخرف شده! اما هر چیزی دلیل داره! هیچ علتی توی دنیا بدون معلول نمی شه ...

علتش رو می دونی؟ آدمها خیلی اوقات برای فرار از واقعیت به وبلاگ نویسی رو می آرن و خیلی وقتها هم برای مرور واقعیت وبلاگ می نویسن ! این نوع نوشتارها برخوردهای متفاوتی رو منجر می شه . شاید برای همینه که آدمها با پیش زمینه ذهنی کامنت همدیگه رو می خونن و همین باعث خیلی برخوردها می شه ...

دوست داشتم جدا از اتفاقات روزمره بتونیم باهم حرف بزنیم و حرف همدیگه رو گوش بدیم ... بتونیم راجع به یه مطلب نظر بدیم نه اینکه همدیگه رو تحلیل شخصیتی کنیم !!

اما حیف ... آدمی موجود غریبی است ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:42  توسط نگار   | 

 

مغزم خط خطیه ... پر از خطوط شکسته! خطهایی که توی هم گره خورده اند ! از هم بیرون اومدن و دوباره بهم گره خوردن!

می گن آدمها تاوان انتخابهاشون رو پس می دن! درست یا غلط!

می گن آدمها تاوان دوست داشتناشون رو پس می دن ! خوب یا بد!

اما ۵ سال تاوان زیادیه! خیلی زیاد ...

...

 

بقیه اش سانسور شد !

حوصله نصیحت شنیدن ندارم!

چرا وقتی مجبورم خودم رو سانسور کنم باید بنویسم؟؟؟!!!

باید ببندمش !

باید ...

باید ...

اینجوری خیلی تنها می شم ...

خیلی ...

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:32  توسط نگار   | 

 

چیه؟ دوست دارم داد بزنم! مشکلی داری؟ داشته باش! مهم نیست!

خوشحالم ... زیااااااااااااااااااااااااد ...

می دونی چیه؟ آدمها از دار دنیا فقط دو تا خصوصیت داشته باشن کافیه!

۱. باشعور باشن

۲. با ادب باشن

اما خوب پیدا کردن آدم با این دوتا خصلت کار همچین آسونی هم نیست !

 

+ آتش گرفته در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 18:27  توسط نگار   | 

 

برای اونهایی که خوابیده اند!!

هیچ بیداری نباشد خفته ایش اندر کمین

چونکه در خوابی بترس از چشم بیدار کسی

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:7  توسط نگار   | 

 

چه سرنوشت غم انگیزی است که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

زندگی منم شده مثل این فیلمهایی که آدمها توش می دونن به زودی قراره بمیرن و تازه یادشون افتاده چقدر کار ناتموم دارن...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:15  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

آمدم نبودی ... کبوتری آنسوتر نشسته بود که چشمهایش آشنایی چشمهای تو را داشت . نزیدکتر شدم ... دلم برای چشمهایت تنگ شده بود ... کبوتر کوچک قصه ما پرید و رفت . فکر کنم ترسیده بود!

می دانی زیبا ... کبوترها حق دارند بترسند . این روزها خطوط آشنایی کمرنگ شده. این روزها اگر کبوتری پیدا شود یا به سیخش می کشند و روی شعله های رقصان آتش سرخش می کنند. یا پرش را می چینند و قفس نشین اش می سازند. یا رنگش می کنند ... قرمز ... آبی ... و پرش می دهند تا ... یا کفترباز می شوند و تمام زندگی اش را به شکار دیگر آشناها مجبورش می کنند ... چقدر دردناک است اجبار شکار آشنایی ... دردناکتر از قفس نشینی است نازنین ... دردناکتر از به سیخ کشیده شدن و دردناکتر از ... بگذریم ...

کبوتری آمد که رد نگاه آشنایی داشت ... اما ترسید و رفت ... حق هم داشت . روزگار ترسناکی داریم نازنینم !

پیشترها رد آشنایی تنها در نگاه کبوتر بود و باز و شاهین ... این روزها گربه های دست آموز زیاد شده اندو سگهای خانگی  ... این روزها آدمی در پی همدمی است که پر نداشته باشد ! وفای سگ و ملوسی گربه کفایتشان می کند !

این روزها باید در پی همدمی بود که پر نداشته باشد ! هوس پرواز نداشته باشد !

نازنین ... این روزگار واقعیتی است که باید احساسش کنی ... مثل کبوتری که قیچی شدن بالهایش یا رنگ شدن پرهایش را احساس می کند ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:2  توسط نگار   | 

 

آقا ما فردا تاریخ اسلام داریم ...

من نمی دونم چرا عثمان انقدر شبیه احمدی نژاد بوده!!

البته نه توی ساده زیستی ها ! فقط توی انتخاب آدمها برای پستهای مملکتی !

خوب آدمهایی رو برای حکومت انتخاب کرده ...

چند شبه احمدی نژاد زیاد در رسانه ظاهر می شه ...

ببینم خبریه؟؟

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:58  توسط نگار   | 

 

خدایا ... خداوندا ... بارالها ...

همه مامانای مهربون رو برای همه بچه های خوشدل نگه دار ...

آمین ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:4  توسط نگار   | 

 

آخرین جرعه ...

اکسیژن ... اکسیژن ...

نفس نمی کشه ...

شوک ... شوک ...

یه پارچه سیاه و ...

خلاص ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:48  توسط نگار   | 

 

اگر که کالاها بـازم قیمتاشون قد کشیده
اگر ترافیـک خفنه ، موبایـلا آنتـن نمـی‌ده
کنکور اگر که مشکله
حل نمی شه معادله
هرجا اگر خرابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر تو هر وزارتی پارتی و رشوه جاریه
اگر تـــو هـر اداره ای تخـــــلفِ اداریـــه
هرچیزی می‌شه زیر و رو
اگر تقلب می‌شه تو
حوزه ی انتخابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر که صُب تا شب باید مثل یه دانکی! کار کنی
اگر باید جـــون بکنــی تا همــسر اختیــار کنــی!
اگر یکی«جون»نداره !
برای شب نون نداره
یکی خونه‌ش کبابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر فلانــی داره با فلانــی دعــوا می‌کنــــــــه
همش توی روزنامه ها تکذیب و افشا می‌کنه
اگر واسه یه لقمه نون
باید کنار هر ستون
چاپ بکنن جوابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر تو تبلیغات می‌گفت:«ما با حجاب کار نداریم
با هرچـی کار داشته باشیم کاری با اجبــار نداریم»
برای رای ِ پرفروغ
اگر که گفتن ِ دورغ
شیوه‌ی رای‌یابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر که دانشگاهامون نیمکتِ کافی ندارن
اگر که استادا یه ربع وقت اضــافی ندارن
دانشجو باید بدونه
اگر که تو کتابخونه
معضل ِ بی‌کتابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشــــی و یک شب مهتابی باشه
اگر دلم بهم می‌گه
یا تو یا هیچ کس دیگه
آسمونم که آبیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر خیار گرون می‌شه سالی سه بار گرون می‌شـه
اگر که بــی مقدمـــه میـــوه به نرخ خــون مـــی‌شه

به جون کــامرون دیاز !
اگر که قیمت پیاز
به قیمت گلابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر برای ادعا زبــــــــــــــــــــــــــون داریم هزار وجب
ولی تو خیلی عرصه ها همش می‌ریم دنده عقب
اگر دوای دردمون
همیشه صدتا کامیون
شعار انقلابیه
تقصیر بدحجابیه

 

+ آتش گرفته در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:24  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني