امروز صبح قبل از آخرین امتحانم واسه تمدد اعصاب!!! نشسته بودم به گذر این سالها نگاه می کردم!
به سال اول و اون همه انرژی ...
به سال دوم و اون همه هدف ...
به سال سوم و اون همه کار ...
و به سال چهارم و این همه ضعف اعصاب !!!
باور نمی کردم یه روزی بیاد که از امتحان بترسم ! شبها کابوس ببینم و روزها سر جلسه به زور شیرینی جات!!! از افتادن فشارخون جلوگیری کنم!
این ۴ روزی که گذشت با همه وجودم فشار قبر رو احساس کردم!
همیشه برام ترس از امتحان یه مسئله خیلی مسخره بوده ! همیشه فکر می کردم آدم یا درس می خونه و نتیجه می گیره یا نمی خونه و نتیجه هم نمی گیره. اما حالا اصولا فکر می کنم اگه خوندی هم لزوما قرار نیست نتیجه بگیری!! مسخره است آدم هر شب کابوس ببینه که به خاطر یه درس فارغ التحصیل نمی شه ... اما با همه مسخره بودنش امکان داره!
تازگی ها از خودم حالم بهم می خوره ... از این که دغدغه ام شده فرار!!! از اینکه با همه وجودم آرزو می کنم تموم شه! از اینکه دیگه نمی خوام یا شایدم دیگه نمی تونم بجنگم!! روحیه جنگنده بودنم همیشه برام باعث افتخار بوده ... همیشه سعی می کردم محیط رو تغییر بدم . سازش !!! هیچ وقت توی خونم نبوده... نمی دونی برام چقدر دردناکه که الان فقط آرزو کنم که زودتر تموم بشه نکنه یه روز مجبور به سازش بشم! نکنه یه روز خودم رو ... عقایدم رو ... آمال و آرزوهام رو حراج کنم!! کاری که دارم می بینم خیلیها انجام می دن! خیلیها به چیزهای کوچیکی مثل نمره !! حتا شخصیتشون رو هم می فروشن!! از اینکه بخوام انقدر ارزون حراج بشم متنفرم!!!
حالم از خودم بهم می خوره که دغدغه ام شده فرار اما ...
می دونی چیه؟ شاید تنها دلیلم اینه که این فرار برای من نوعی هجرته! اگه موندن شخصیتت رو حراج می کنه مجبوری هجرت کنی ... یا بمونی و سازش کنی ...
سازش بهتره یا هجرت؟؟...
باور کنید اینها رو نگفتم تا باز ناراحتتون کنم ... می شه توی یه محیط بود اما رنگ اون محیط رو نگرفت ... می شه آفتاب پرست !!! نبود... حتا می شه محیط رو رنگ داد ... شکل داد ... فقط این وسط یه نکته ای هست ...
اگه بخوای یه محیط رو اصلاح کنی ... تغییر بدی ... شکل بدی ... باید اول خودت شکل بگیری... نکته دقیقا همین جاست ... خیلی ها هستند که دم از تغییر محیط می زنن، دم از اصلاحات می زنن اما خودشون هنوز شکل نگرفتن!! و چون هنوز شکل نگرفتن بیشتر از اونی که بخوان روی محیط تاثیر بذارن از محیط تاثیر می گیرن ...
یادش بخیر ترم ۴ که بودم یه دوست بهم گفت از این محیط برو بیرون! می گفت سعی کن محیط خارج دانشکده رو هم ببینی. می گفت وقتی ارتباطت با یه محیط بیشتر از حد معمول بشه دچار مشکل می شی ... اولین و بزرگترین مشکل تعلق خاطر بیش از حد به اون محیطه! و همینه که اگه از اون محیط ضربه بخوری چون از چیزی ضربه خوردی که دوستش داری بیشتر از همیشه اذیت می شی. دومین مشکل اینه که توی محیط محدود می شی و زندگی توی یه محیط کوچیک آدم رو هم محدود می کنه.
اون روزها منظورش رو نفهمیدم اما الان خوب می فهمم ...














تموووووووووووووووووووووم ... بالاخره تموم شد! یوهووووووووووووووووووووووو ....
الان می خوام برم شعر بخونم!
می خوام بخونم ... بنویسم ... می خوام گذشته هام رو مرور کنم ...
گذشته ای که ... گذشته ای که ... اینجوری نبود ...
می خوام خودم باشم ... خودمممممممممممممممممممممممممم ...