تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

برای عزیزی که ... گمش کرده ام ...

گل نازم تو با من مهربون باش

واسه چشمام پل رنگین کمون باش

اسیر باد و بارونم شب و روز

گل این باغ بی نام و نشون باش

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستاره است

مثل ابرا دل من پاره پاره است

دوباره عطر تو پیچیده در باد

نفس امشب برام عمر دوباره است

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پتاه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل نازم بگو بارون بباره

که چشماتو به یاد من میاره

تماشای تو زیرعطر بارون

چه با من می کنه امشب دوباره

شب و تنهایی و ماه و ستاره

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

دیشب خوابش رو دیدم ... کنار بقیع ... وقتی بیدار شدم نفسم بالا نمی اومد ...

خدایا ... خودت کمکش کن ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:46  توسط نگار   | 

 

 

+ آتش گرفته در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:31  توسط نگار   | 

 

...

...

قوی دریایی عاشق دریاست

در دریا عاشقی می کند

در دریا غزل می سراید

و در دریا می میرد ...

...

یادش گرامی

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:44  توسط نگار   | 

 

اهل صیقل رسته اند از بو و رنگ

هر دمی بینند خوبی بی درنگ

رفت فکر و روشنایی یافتند

نحر و بحر آشنایی یافتند

لذت بخش ترین کار دنیا زیر و رو کردن کاغذپاره هاییه که هر کدومش هزار تا خاطره خوب رو برات تداعی می کنه ! اونم برای آدمی مثل من که دوست داره از تمام لحظاتش خاطره داشته باشه و تمام سعیش نگهبانی از خاطراتشه ... درسته خیلی از خاطره های خوب رو دست روزگار از آدم از می گیره و خاطرات بدی رو جایگزینش می کنه اما ... اما مرور همین چند تا خاطره قشنگ لذت وصف نشدنی ای به آدم می ده ...

زیر و رو کردن ورق پاره های روزهای گذشته رو دوست دارم ... گرچه گاهی مرور بعضی خاطرات به روحت چنگ می زنه ... انقدر محکم که راه نفست رو می بنده ... اما ... اما ...

باید چند وقت یه بار آدم خودش رو و گذشته خودش رو مرور کنه ... تا گم نشه ... تا خیلی چیزها رو یادش بمونه ... خیلی چیزها ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:23  توسط نگار   | 

 

امروز صبح قبل از آخرین امتحانم واسه تمدد اعصاب!!! نشسته بودم به گذر این سالها نگاه می کردم!

به سال اول و اون همه انرژی ...

به سال دوم و اون همه هدف ...

به سال سوم و اون همه کار ...

و به سال چهارم و این همه ضعف اعصاب !!!

باور نمی کردم یه روزی بیاد که از امتحان بترسم ! شبها کابوس ببینم و روزها سر جلسه به زور شیرینی جات!!! از افتادن فشارخون جلوگیری کنم!

این ۴ روزی که گذشت با همه وجودم فشار قبر رو احساس کردم!

همیشه برام ترس از امتحان یه مسئله خیلی مسخره بوده ! همیشه فکر می کردم آدم یا درس می خونه و نتیجه می گیره یا نمی خونه و نتیجه هم نمی گیره. اما حالا اصولا فکر می کنم اگه خوندی هم لزوما قرار نیست نتیجه بگیری!! مسخره است آدم هر شب کابوس ببینه که به خاطر یه درس فارغ التحصیل نمی شه ... اما با همه مسخره بودنش امکان داره!

تازگی ها از خودم حالم بهم می خوره ... از این که دغدغه ام شده فرار!!! از اینکه با همه وجودم آرزو می کنم تموم شه! از اینکه دیگه نمی خوام یا شایدم دیگه نمی تونم بجنگم!! روحیه جنگنده بودنم همیشه برام باعث افتخار بوده ... همیشه سعی می کردم محیط رو تغییر بدم . سازش !!! هیچ وقت توی خونم نبوده... نمی دونی برام چقدر دردناکه که الان فقط آرزو کنم که زودتر تموم بشه نکنه یه روز مجبور به سازش بشم! نکنه یه روز خودم رو ... عقایدم رو ... آمال و آرزوهام رو حراج کنم!! کاری که دارم می بینم خیلیها انجام می دن! خیلیها به چیزهای کوچیکی مثل نمره !! حتا شخصیتشون رو هم می فروشن!! از اینکه بخوام انقدر ارزون حراج بشم متنفرم!!!

حالم از خودم بهم می خوره که دغدغه ام شده فرار اما ...

می دونی چیه؟ شاید تنها دلیلم اینه که این فرار برای من نوعی هجرته! اگه موندن شخصیتت رو حراج می کنه مجبوری هجرت کنی ... یا بمونی و سازش کنی ...

سازش بهتره یا هجرت؟؟...

باور کنید اینها رو نگفتم تا باز ناراحتتون کنم ... می شه توی یه محیط بود اما رنگ اون محیط رو نگرفت ... می شه آفتاب پرست !!! نبود... حتا می شه محیط رو رنگ داد ... شکل داد ... فقط این وسط یه نکته ای هست ...

اگه بخوای یه محیط رو اصلاح کنی ... تغییر بدی ... شکل بدی ... باید اول خودت شکل بگیری... نکته دقیقا همین جاست ... خیلی ها هستند که دم از تغییر محیط می زنن، دم از اصلاحات می زنن اما خودشون هنوز شکل نگرفتن!! و چون هنوز شکل نگرفتن بیشتر از اونی که بخوان روی محیط تاثیر بذارن از محیط تاثیر می گیرن ...

یادش بخیر ترم ۴ که بودم یه دوست بهم گفت از این محیط برو بیرون! می گفت سعی کن محیط خارج دانشکده رو هم ببینی. می گفت وقتی ارتباطت با یه محیط بیشتر از حد معمول بشه دچار مشکل می شی ... اولین و بزرگترین مشکل تعلق خاطر بیش از حد به اون محیطه! و همینه که اگه از اون محیط ضربه بخوری چون از چیزی ضربه خوردی که دوستش داری بیشتر از همیشه اذیت می شی. دومین مشکل اینه که توی محیط محدود می شی و زندگی توی یه محیط کوچیک آدم رو هم محدود می کنه.

اون روزها منظورش رو نفهمیدم اما الان خوب می فهمم ...

تموووووووووووووووووووووم ... بالاخره تموم شد! یوهووووووووووووووووووووووو ....

الان می خوام برم شعر بخونم!

می خوام بخونم ... بنویسم ... می خوام گذشته هام رو مرور کنم ...

گذشته ای که ... گذشته ای که ... اینجوری نبود ...

می خوام خودم باشم ... خودمممممممممممممممممممممممممم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:15  توسط نگار   | 

 

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد ...

لطفا بعدا شماره گیری نمایید ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:44  توسط نگار   | 

 

امروز دوی ماراتن شروع شد !

خدا آخرش رو بخیر کنه ...

نمی دونم کسی که ۴ سال دووم اورده ۴ روز دیگه هم می تونه؟؟

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 16:35  توسط نگار   | 

 

راستش گاهی اوقات خیلی هنگ می کنم ...

گاهی اوقات دوست دارم همه چیز رو reset کنم ...

اما می ترسم ...

می ترسم کل حافظه اش بپره ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:55  توسط نگار   | 

 

به نظرت چرا یه سری از ما آدمها به چیزی تظاهر می کنیم که نیستیم ؟؟؟

چرا یاد نگرفتیم به چیزی که هستیم افتخار کنیم ؟؟؟

چرا فکر می کنیم اونی که نیستیم بهتر از اونیه که هستیم ؟؟؟

راحت بگم : چرا خودمون نیستیم ؟؟؟...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:28  توسط نگار   | 

 

یه سوال : اگه یه نفر سال سوم دانشگاه نخواد بفهمه که قول چیه قرار چیه یا بابا جون ملت علاف تو نیستن کی می خواد بفهمه ؟؟!!!

تقصیر خودته ... رو دیوار یه سری آدمها نباید یادگاری نوشت !

فقط شانس آورد نمی شناسمش !!!!!!!!!!!!!!!!!

قلبم داره میاد تو دهنم! این آخر عمری اینم برنامه بود به ما افتاد ؟؟

شنبه: اختر فیزیک ، یکشنبه: آشکارساز ، دوشنبه: ریزپردازنده ، سه شنبه: ذرات

این از درسها اون از اساتید این از برنامه اونم از دانشجوهامون ...

 به قول قورباغه  همه چیزمان به همه چیزمان می آید !

حالا شانس آوردم کوانتم رو حذف کردم وگرنه چهارشنبه هم کوانتم داشتم !!!

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 17:24  توسط نگار   | 

یه دوست قدیمی دیروز این شعر رو واسم میل زده بود. نمی خوام بگم خوبه ... بده... متوسطه ... عالیه ... هیچ کدوم !

فقط شعریه که حسش کردم!!!

خواب بر چشمم نیامد

باز کردم پنجره

تا هوای تازه آرامم کند... 

دور دست ها..

بلبلی با نغمه ای محزون تر از لالایی مادر

یک نفس آواز می خواند

مطمئنا با چنان جدیت و شوری که داشت

مشق سختی از برای  مکتبی دشوار بود

نزد استادی که مشکل گوشه چشمی می کند... 

اندک اندک صبح می شد.         لیک بلبل همچنان آواز می خواند.

شاید از درسش عقب بود.

نیز شاید..

آزمونی سخت فردا پیش رو داشت!

هر چه باشد، یک نفس تا صبح غوغایی به پا کرد... 

آرزو می کردم ایکاش..

   "بلبل ما نمره خوبی بگیرد!"  ؛   "مشقهای دیشبش مقبول استادش بیافتد!" 

غرق رویا میشوم...

حال بلبل در کلاس درس خود،      پیش چشمانم هویدا می شود 

مشق های بلبل ما جملگی "شایسته" اند!

یا اگر بهتر بگویم، "بهترین"! 

بلبلک در انتظار آفرینی ساده است!

یا نگاهی... 

ترسم از کژخلقی استاد! و واویلای بلبل...

نیز شاید اوستاد آوای محزون بیشتر بر دل نشیند!

سنگدل حتی نفهمد حال بلبل! 

مهر بلبل لابلای سطرسطر مشق ها مأوا  گزیده ست!

جان بلبل با نگاه و صوت استادش عجین است!..

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:12  توسط نگار   | 

 

تیک تاک ساعت گاهی خیلی کشنده است!

هم می خوای بگذره ... هم می خوای بایسته ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:23  توسط نگار   | 

 

امروز خیلی احساس خوبی داشتم وقتی اون آدمها جمع شدند و با هم حرف زدند ...

حرف زدن و گوش کردن موهبت الهیه ...

حرف زدن خوبه ولی کسانی می تونن خوب حرف بزنند که اول بتونن خوب گوش بدن ...  گوینده بودن ملاک نیست ... خیلیها هستند که حرف می زنند اما حرف خوب نمی زنن. اصولا از نظرم شنونده های خوب پتانسیل این رو دارند که بتونن خوب هم تجزیه تحلیل کنن و خوب هم حرف بزنن... و متاسفانه یکی از بزرگترین اشکالات همه ما اینه که شنونده خوبی نیستیم ...

اما امروز خیلی خوب بود. خیلیها حرف زدند و بقیه هم سعی کردن گوش بدن. واسه شروع خیلی خوبه ...

یه چیزی یادمون باشه ...

خدا دوتا گوش به آدم داده اما یه زبون. پس حداقل دوبرابر حرف زدن باید گوش داد ...

یه چیزی بگم؟ من یه کم دچار تضاد شدم...

اصولا آدمی که زیاد شوخی می کنه باید جنبه شوخی هم داشته باشه نه؟؟

من چون خیلی اوقات با دیگران شوخی کردم و اونها به دل گرفتن دیگه جدا دستم حتا به شوخی هم نمی ره! ولی همون آدمها یه شوخیهایی می کنن که ... نمی گم شوخی بده ها! خیلی هم خوبه . حداقل من بدم نمیاد ولی نه یه شوخی که فلسفه وجودی آدم رو زیر سوال ببره ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 18:11  توسط نگار   | 

 

یادش بخیر ... سال اول ... چه خاطراتی داشتیم باهم! سه تا از بچه های شورای مرکزی انجمن ۸۳ ای بودن و ۵ تا از شورا! همین شد که اولین جلسه مشترک انجمن با شورا برگزار شد ! قدیمی ها می گفتن شورا بچه انجمنه! آخه سال ۷۹ این بچه های انجمن بودن که با کلی دوندگی باعث بوجود اومدن شورا شدن...

خیلی با هم کار کردیم و کلی خاطرات خووووووب باهم داشتیم! نون و نمک همدیگه رو خوردیم ...

دوست ندارم یه سری قضاوتها یا یه سری عصبانیتها همه اون خاطرات رو ازمون بگیره!

 

+ آتش گرفته در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:40  توسط نگار   | 

 

سالهاست بر ویرانه های وجودم پادشاهی می کند و این تنها پادشاهی اوست که این ویرانه ها را همچنان استوار و صبور نگاه داشته است ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:1  توسط نگار   | 

 

خیلی وقته دارم فکر می کنم شاید بهتره اینجا رو هم تعطیل کنم! دل کندن از اینجا خیلی سخت تر از دل کندن از گروه فیزیکه! اینجا تنها جایی بود که من، خودم بودم!!! با همه دردها و همه افکار و همه دغدغه هام! شاید مسخره ... شاید لوس ... شاید واسه خیلی ها بی اهمیت !! اما من خودم بودم ... نه اونی که دیگران می خواهند باشم!

دارم فکر می کنم شاید بهتر باشه بعد از امتحانها تعطیلش کنم که تنها پل ارتباطی من و گروه فیزیک هم بسته بشه! نمی دونم بتونم یا نه ... اما دارم به شدت بهش فکر  می کنم!

می دونی چرا ؟؟ دوست ندارم اینجا هم مثل گروه فیزیک بشه !! دوست دارم با خاطره خوب ازش جدا بشم ... خیلی سخته ... یه دفعه خیلی تنها می شم... خیلی بیشتر از گذشته ... گاهی فکر می کنم اگه اینجا رو ببندم چی می شه؟ اونوقت کجا حرف بزنم؟ من که هنوز هیچی نگفتم ... این حرفهایی که تا حالا زدم حتا یه درصد از اون حرفهایی نبود که می خواستم ... هنوز خیلی چیزها ناگفته مونده ...

وقتی شروع به نوشتن کردم تعداد وبلاگ نویسها و تعداد آدمهایی که حرف واسه گفتن داشتن خیلی کم بود. اما حالا ... 

نمی دونم بتونم یا نه ! نمی دونم ...

آنچه در کویر می روید گز و تاق است. این درختان بی باک صبور و قهرمان که علیرغم کویر بی نیاز از آب و خاک و بی چشمداشت نوازشی و ستایشی از سینه خشک و سوخته کویر به آسمان سر می کشند و می ایستند و می مانند هریک رب النوعی! بی هراس، مغرور، تنها و غریب. گویی سفیران عالم دیگرند که در کویر ظاهر می شوند! این دختان شجاعی که در جهنم می رویند. اما اینان برگ باری ندارند، گلی نمی افشانند، سمری نمی توانند داد، شور جوانه زدن و شوق شکوفه بستن و امید شکفتن در نهاد ساقه شان یا شاخه شان می خشکد، می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر کویر از ریشه شان برمی کنند و در تنورشان می افکنند و... این سرنوشت مقدر آنهاست .

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:30  توسط نگار   | 

 

سلام غریبه ...

چقدر آشنا با من غریبی می کنی ...

و من چه غریبانه با تو دم از آشنایی می زنم ...

نمی دانم باید از روزگار شکایت کنم یا از آدمها ... گاه آدمی آنقدر تنها می ماند که تنها با غریبه ها دم از آشنایی می زند! و آشناها با او غریبه می شوند ... وقتی غریبه ها با تو سخن می گویند تو سعی می کنی هرقدر اندک ولی آنها را بفهمی و چقدر احساس آشنایی می کنی ... و گاه وقتی تو لب به سخن می گشایی آشناها چقدر غریبه می شوند ...

بارها با خود عهد کرده ام با غریبه ها آشنایی نکنم اما نمی دانم چرا دست تقدیر همیشه آشناها را غریبه و غریبه ها را آشنا می کند ...

سلام غریبه ... چقدر آشنا با من غریبی می کنی ...

 و من چه غریبانه با تو دم از آشنایی می زنم ...

گاه فکر می کنم شاید غریبی کردن با آشناها بهتر باشد تا آشنایی کردن با غریبه ها ! منطقی اش را هم بخواهی حساب کنی باید با غریبه غریبی کرد و با آشنا آشنایی ... چه کنم از کودکی منطق نخوانده ام ... شاید اگر منطق می خواندم بهتر بود ... شاید آن هنگام راحت تر می شد با آدمها حرف زد ... دردودل کرد ... آشنایی کرد ... غریبی کرد ... نمی دانم !

باید به جای ادبیات روز و شب منطق می خواندم ...

باید کتابخانه ها از منطق پر کرد ...

باید دل خانه ها را نیز از منطق پر کرد ...

منطق می گوید به غریبه ها نباید اینطور ساده سلام کرد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:28  توسط نگار   | 

 

امروز جلسه واگزاری مسئولیتهای نشریه بود. نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی ۸۶ ایها اون دسته گل رو بهم دادن...

شاید باور نکنی اما خستگی همه این سالها در رفت ...

دیروز تو راه یه صحنه ای دیدم که فکر نکنم خیلی در زندگی هرکسی پیش بیاد دیدنش !

کنار خیابون یه ساختمون بود که داشتن خرابش می کردن. همه دیوارهاش رو خراب کرده بودن اما یکی از پنجره هاش از سقف پیش ساخته ای که اونجا بود آویزون بود ...

تا حالا خونه بدون دیوار ولی با پنجره دیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حس عجیبی داشت دیدنش ...

خونه بدون دیوار ولی با پنجره ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 21:43  توسط نگار   | 

 

بغض یه ساله ام رو خوردم و باز هم لبخند زدم ...

شقایق امروز اومد ...

نگاهش هنوز معصومیت همون روزها رو داشت ...

چقدر توی این یک ساله جای خالیش احساس می شد ...

چقدر توی این چند ماهه تنها بودم ...

چقدر حرف داشتم ...

حرفهایی که نباید زده بشه ...

فریادهایی که باید با من خاک بشه ...

من لبخند زدم ... و اونها هم ...

من با بغض و اونها با ...

خوش اومدی شقایقم ...

کودکم را در آغوش می گیرم... می بوسمش ... بوی خاطرات قدیمی را می دهد... بوی همان با هم بودنهای ساده را ... دنبال مادری می گردم تا کودکم را مادری کند ...

فرزانه  مادر خوبی است ... چشمهایش روشن است و دلش صاف ... مادر خوبی است برای کودکم ...

همه مادردار شدن کودکم را تبریک می گویند ... و من شادم ... شاد که کودکم تنها نیست ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:24  توسط نگار   | 

 

می گه: دیر رسوندینش خانم! اگه چند دقیقه فقط چند دقیقه زودتر می رسوندین خوب می شد اما حالا ... متاسفم!

یعنی چی متاسفم؟؟ یعنی تمومه؟؟ امیدی نیست؟؟!! تو رو خدا ... اون دوستمه!!

متاسفم ... باید زودتر به فکر می افتادین! دیگه دیر شده ...

تو رو خدا ... تو رو خدا ... نههههههههههههههههه ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:53  توسط نگار   | 

 

تصمیم دارم اگه خدا بخواد عزم دیدار رو دوباره راه بندازم . دوست ندارم جزو اون دسته از آدمها باشم که خیلی چیزها رو فراموش کردن ...

آدمهایی که دین وسیله ارتزاقشون شده و عشق بازیچه دستشون ...

دوست ندارم فراموشکار باشم. دوست ندارم دینم به برخی از آدمها رو فراموش کنم ...

یاحق مددی ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط نگار   | 

 

داشتم وبلاگ همین جوری  رو می خوندم. می دونی چیه؟؟ دارم فکر می کنم در کل خیلی آدمهای بی تفاوتی شدیم! نسبت به همه چیز. خصوصا آدمهای اطرافمون! نمی دونم شایدم تقصیر دوره زمونه است. گاهی انقدر زندگی سخته که اگه هرکی بتونه گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون دیگه دیگران براش مهم نیست! شایدم تقصیر ما آدمهاست که یادمون رفته ...

تو کر محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

توی اسکیل بزرگ که عملا من و تو هیچ کاره ایم اما دارم فکر می کنم می شه راهی پیدا کرد که حداقل نسبت به اطرافیان نزدیک خودمون این بی تفاوتی کمتر بشه ؟؟

البته منظور من فقط بحث مالی نیست.  شخصیت آدمها اهمیت بیشتری داره ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:27  توسط نگار   | 

 

امروز آخرین روز باهم بودنشون رو جشن گرفتن!!

نمی دونم اونها چه حالی دارن ... اما من انگاری گر گرفتم ... مثل ... مثل ... نمی دونم شاید مثل هوای مه آلوده که فقط می خوای توش داد بزنی ...

.

.

.

یه هفته ... بعدش فرجه ... بعد امتحان ... بعد تمام !! نه ...

اینجا آسمون هم وحشی شده ... مثل دل من! که می خواد بزنه به کوه و جنگل ...

صدای رعد و برق میاد ...

می ترســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 21:39  توسط نگار   | 

 

های ... کودک بازیگوش ... ننه سرما آمده! باید شال و کلا کنی بروی به جنگ سرما ...

مراقب باش ننه سرما با دار و دسته یخی اش به جنگ گلها آمده ...

کجایی ؟؟ های ... کودک بازیگوش ... ننه سرما آمده ...

.

.

.

سردمه ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:45  توسط نگار   | 

 

باران

اضلاع فراغت را می شست

من با شنهای مرطوب عزیمت بازی می کردم

و خواب سفرهای منقش را می دیدم

من قاتی آزادی شنها بودم

من

دلتنگ بودم

در باغ

یک سفره مانوس پهن بود

چیزی وسط سفره

شبیه ادراک منور

یک خوشه انگور

روی همه شایبه را پوشید

تعمیر سکوت گیجم کرد

دیدم که درخت هست

وقتی که درخت هست

پیداست که باید بود

باید بود

و رد روایت را

تا متن سپید دنبال کرد

اما ...

ای یاس ملعون !

راستش رو بگم؟؟ دلم براشون یه ذره شده... واسه نی نی های فسقلیم ... (الان روانشناسه میاد می گه فسقلی خودتی! نی نی های خودمن خوب ...)

امروز جلوی بوفه نشسته بودن آز پایه ۳ می خوندن! حیف کلاس داشتم ... دلم می خواست بشینم با هم درس بخونیم!!  آخه می دونی ما خیلی خوب با هم درس می خونیم ... مگه نه ؟؟  

خیلی وقت بود چون کارهام خیلی زیاد شده بود نمی تونستم زیاد کنارشون باشم. همه امید و آرزوم اون اردو بود که ... بی خیال! تابستون می خوام یه روز برشون دارم با هم بریم ددر!! شرط می بندم خیلی خوش می گذره!

از حالا می گم بعد امتحانا یه روز باید واسه من خالی بذارین ... نگی نگفتما !!

راستی یکیشون یه شعر واسم فرستاده ... کلی ذوق کردم. می سی زیاااااااااااد ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:27  توسط نگار   | 

 

امروز اتفاقات جالبی افتاد که باز به ابن نتیجه رسیدم خلایق هرچه لایق!

توی اون جلسه نزدیک ۱۰۰ تا آدم اومده بودن اما همه یا ساکت بودن یا دستور مستقیم و غیرمستقیم به من و چند نفر دیگه می دادن که مشکلاتشون رو بیان کنیم!

واقعا متاسفم! واسه آدمهایی که دوران دانشجوییشون داره تموم می شه اما حتا بلد نیستن مشکلات خودشون رو به زبون بیارن! چقدر حفظ منافع آدمها رو محافظه کار کرده!!!

البته جلسه واسه من یکی خوب بود! حرفهایی که خیلی وقت بود رو دلم سنگینی می کرد بالاخره گفتم!!

می دونی کجاش جالبه؟ اینکه قدیم ها خیلی پشت سرم می شنیدم که فلانی خیلی محافظه کاره!! نمی دونم کارهایی که من انجام می دم کجاش محافظه کارانست!!

دلم واسه خودم می سوزه!! اینجوری نه خدا رو دارم نه خرما رو !! ولی نه ... یه چیزی دارم که به همه دنیاش نمی دم ! اون هم عمل به چیزیه که بهش معتقدم! بیشتر از این چی می خوام؟ مگه چیزی بالاتر از ایستادن روی اعتقادات هم وجود داره؟

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:52  توسط نگار   | 

 

این بیت رو توی یه وبلاگ خوندم. حس می کنم خیلی از حرفهای دلم رو توی خودش داره ...

انگار کسی به فکر ماهیها نیست

سهراب بیا که آب را گل کردند ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:46  توسط نگار   | 

 

مشکل دقیقا همینه !! انتظار!!

ببین خودت تصور کن آدمی که به اندازه کافی و وافی !! از خودش انتظار داره! حالا بقیه هم بخوان ازش همون اندازه انتظار داشته باشن! چی می شه؟؟ هیچی بدبخت له می شه!

آقاجون تو رو خدا انسان بودن آدمها رو هم در نظر بگیرین! گنجایش آدمها رو در نظر بگیرین بعد اتنظاراتتون رو ردیف کنین!

این حس بیشتر برای آدمهاییه که خودشون احساس مسئولیت می کنن! اصلا می دونی چیه؟ هر چیزی که آدم روش حساسیت بیشتری داره انتظارات دیگران در همون زمینه هم بیشتره!

یادت باشه ...اگه بیشتر از گنجایش یه ظرف توش آب بریزی لبریز می شه ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 13:40  توسط نگار   | 

 

هر کسی را توتمی است و توتم "ذکر" است. و مگر نه زندگی، هیچ نیست جز فراموشی؟ و خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز به یاد نمی آورد؟! که "آدمیت" یعنی از دست دادن بهشت، یعنی هبوط، تبعید، کویر، غربت، تنهایی و همنشینی و همخانگی با مرغ و مور و مگس! و خوشبخت بدبختی است که آدم بودن خویش را پاک از یاد برده است، اما بدبخت، آنکه هنوز سرگذشت خویش را به یاد می آورد خوشبختی است که رنج بودن را همچنان حس می تواند کرد. چه هنوز آدم است، و هرکسی "آدم" است که هنوز فراموش نکرده باشد!

دکتر علی شریعتی

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:30  توسط نگار   | 

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه همیشه حقه!

فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره ...

خدا جونم ... سلام ...

وقتی به بزرگی تو و کوچیکی خودم فکر می کنم گریه ام می گیره! وقتی که می بینم گاهی اوقات چقدر بچه بودم و چقدر کودکانه به تقدیرت شکایت می کردم و تو چقدر خوب و چقدر بزرگ بودی و چقدر خوب همه مشکلات رو به بهترین شکل ممکنه حل می کردی و ...

خدا جون ... من رو ببخش. واسه این همه بدی!

می دونم می بخشی ... می دونم همیشه کنارمی ... می دونم هرقدر هم ناراحتت کنم تنهام نمی ذاری. می دونم همیشه از حق خودت می گذری اما تاوان سختی واسه زیرپا گذاشتن حق الناس می گیری ... همه اینها رو توی این مدت با چشمهای خودم دیدم ... ممنون که قانون طبیعت روی اصل حق بنا گذاشتی و ممنون که اینقدر باگذشتی ...

خدا جون ... کمکم کن تو رو فقط واسه خودت دوست داشته باشم. کمکم کن مثل خیلی از آدمها از خدا برای توجیه کارهام استفاده نکنم. کمکم کن که خدای حقیقی رو بپرستم نه خداهای دست سازی که فقط به درد استفاده ابزاری آدمها می خوره!!

خیلی وقتها خیلی از عزیزترین دوستهام با حرفهاشون یا با پیغامهاشون مستقیم یا غیرمستقیم بهم گفتن که کمتر دم از رفتن بزنم... می خواستم همینجا یه قولی بهشون بدم ...

رفتن همیشه به معنی فراموش کردن نیست! اون هم فراموش کردن چیزها و کسانی که سالها برای آدم ارزش بودن. خیلی وقتها کوچ یا هجرت باعث واقعی تر شدن حضور آدم می شه! شاید با رفتن، حضور آدم کمتر بشه اما همون حضور کم واقعی تر می شه ...

شاید اگه پارسال فارغ التحصیل می شدم دیگه هرگز پام رو تو دانشکده فیزیک نمی ذاشتم! اون روزها دانشکده برام ارزشی نداشت. اما حالا ... اونجا خیلی افرادی رو پیدا کردم که دوباره کلمه دوست رو برام معنی کردن! و من حاضر نیستم این دوستها رو از دست بدم ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:52  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني