امروز جوابهای کنکور اومد. کلی رفتیم سر کار ...
مبارکه ایشالا! شیرینی ما فراموش نشه ![]()
می دونی چیه؟ انگار دوباره داریم کنکوری می شیما !
باز روز از نو روزی از نو!
امیدوارم این دفعه مثل دفعه قبل نشه!

امروز جوابهای کنکور اومد. کلی رفتیم سر کار ...
مبارکه ایشالا! شیرینی ما فراموش نشه ![]()
می دونی چیه؟ انگار دوباره داریم کنکوری می شیما !
باز روز از نو روزی از نو!
امیدوارم این دفعه مثل دفعه قبل نشه!
خداحافظی رسمی من از گروه فیزیک امروز بود! تا ساعت ۸ گروه بودم تقریبا از تک تک درختها و گلهای دانشکده هم خداحافظی کردم ... حیف ... کاش یه جور دیگه تموم می شد ...
دامن کشان ساقی میخوارم از کنار یارم
از تو گیسوافشان می گریزم
بر جان می از شرنگ دوری از غم مهجوری
چون شرابی جوشان می بریزم
دارم قلبی لرزان ز رهش دیده شد نگران
ساقی می خوارم از کنار یارم
از تو گیسو افشان می گریزم
دارم قلبی لرزان ز رهش دیده شد نگران
ساقی می خوارم از کنار یارم
از تو گیسوافشان می گریزم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روحم خسته است ... خیلی خسته تر از جسمم! خیلی خسته تر از چشمهایی که از خستگی باز نمی شه !
دلم گرفته ... خیلی ... بیشتر از همه از دست دوستهام !!
یه بسته کبریت پیدا کردم. دلم می خواد همه چیز رو آتیش بزنم ... همه گذشته رو ...
امروز فارغ التحصیلها که داشتن برنامه جشنشون رو درست می کردن خیلی بهشون حسودیم شد. دارم فکر می کنم اگه ماها بخوایم فارغ التحصیل شیم کسی هست که بیاد واسه جشن ... دیگه حاظر نیستم جور همه آدمها رو بکشم ... دیگه توانش رو هم ندارم ... باور کن ندارمممممممممممممممممممممم ...
از دست گروه کوه هم شاکیم! همیشه رسم بود دو سه هفته قبل و بعد اردوی انجمن برنامه نذارن اما حالا ... بی خیال ... خوب شاید ملت اینجوری خوشترن! این دوره زمونه آدمها فقط به فکر لذتهای شخصی خودشونن!! حتا اگه اون لذتها خیلی چیزهای دیگه رو ...
بی خیال ... نمی خوام حرف بزنم! نمی تونم حرف بزنم! دوست ندارم حرف بزنم!
برین همتون خوش باشین!
کی می تونه جای اسمت توی شعر من بشینه
توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه...
طرح ساده نگات دفتر خاطرات مثل سایه روی خاک افتاده
بی تو از گریه پرم لحظه ها رو می شمرم آسمون بی تو پر از فریاده
آسمون بغضت رو بشکن اون دیگه برنمی گرده
نفسای گرمش امشب همنفس با خاک سرده
آسمون بغضت رو بشکن اون دیگه برنمی گرده
نفسای گرمش امشب همنفس با خاک سرده
قاب عکست روبرومه دارم از نفس می افتم
باورم نمی شه اما ... من برات مرثیه گفتم ...
آسمون بغضت رو بشکن اون دیگه برنمی گرده
نفسای گرمش امشب همنفس با خاک سرده
شنیدی حقوق زیر ۷۸۰ هزار تومن زیر خط مطلق فقره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به به ...
تا حالا رفتی میوه بخری؟ برنج؟ مرغ؟ نه دیگه ببین طرف گوشت رفتن جرات می خواد
یادمه بچه که بودیم گرونترین میوه موز بود اونم ۷۰۰ تومن الان چند تا میوه ۷۰۰ تومنی می شناسی؟
چی ؟؟؟ خونه؟؟؟ خوبی تو ؟!!!!!!!!!!!!!!!
دوتا رقم بگم بی خیال شی؟ ۳۰ متر دولت فقط ۱۲۰ ملیون! ۴۰ متر ولیعصر فقط ۱۴۰ ملیون! می دونی خونه ۳۰ متری یعنی چی ؟؟
یکی از آشنایان ما پارسال یه خونه ۱۲۰ متری توی هفت تیر خرید ۹۰ ملیون الان بالای ۲۰۰ می خرن ازش !
گاهی فکر می کنم این ملت با این انتخابشون هر بلایی سرشون بیاد حقشونه اما ...
خوب آخه جدی جدی یه سری آدم دارن از گرسنگی می میرن ... ![]()
![]()
تا حالا سعی کردی تو دنیای واقعی زندگی کنی؟ دنیایی که توی اون آدمها به خاطر انتخابشون مجبورن از گرسنگی بمیرن ...
دوست خوب من ...
خوشحالم همه چیز خوبه. مهم هم همینه مگه نه؟ خوبه آدم برای خودش بنویسه و ...
خوش باشی ... هرجا که هستی ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در حال حاظر چشمهام فقط عدد می بینه! آخرهای هفته فول تایم!! در حال حسابرسی که حساب کتاب ملتم! گاهی اوقات دوست دارم بشینم یه ذره به حساب کتاب خودم برسم! این چندساله اگه همه لحظه هایی که واسه خودم بوده رو جمع بزنم فکر نکنم یک روز هم بشه!چقدر بد ...
همه اش آرزو می کنم یه روزی بیاد که واسه خودم هم وقت داشته باشم ...
چرا همیشه اولویتهای زندگیم جمع بوده و اجتماع و آدمها و ...
دلم واسه خودم تنگ شده ...
آدم باید اول کارمند خوبی باشه تا بعدها بتونه کارفرمای خوبی باشه ...
چندوقتیه پای یه روانشناس سالمندان این طرفها باز شده! و البته هم کسی رو جز من واسه روانشناسی پیدا نکرده! آخییییییییییییییییی چه تصادف جالبی!!
ما مقدم همه روانشناسان را گرامی می داریم! البته به چند شرط!!
۱. فرضیه دایره زندگی رو مطرح نکنن! یا حداقل قبلش زندگی خودشون رو مرور کنن و هروقت زندگی خودشون از انواع و اقسام بیضی ، دایره و هرنوع خط بسته دیگه در اومد بعد تشریف بیارن روانشناسی!
۲. خیلی به ادبیات دیوانه ها دقت نکنند. چون در هر صورت دیوانه دیوانه است و نوع نوشتار دیوانه ها هم متفاوته با عقلا!
۳. تاسفشان را برای خودشان نگاه دارند!
۴. خیلی یادبود مادربزرگ و پدربزرگ و جد مادری و پدری برگزار نکنن! آخه ممکنه سالمندان احساس پیری کنند!
۵. چون ایشان روانشناس قدری هستند تعیین نوع سر آدمها اعم از سنگ و چوب و آجر و این حرفها را به متخصصین واگذار کنند!
۶. لطف کنن با اسم خودشان وارد بحث شوند!
۷. حد خودشان را بشناسند و جایی نظر دهند که در آن بخش صاحب نظرند!
۸. ناآگاهانه و طوطی وار کلمات را پشت سر هم ردیف نکنند!
۹. از اصل روانشناسانه اول حرف می زنم بعد فکر می کنم و بعد عذرخواهی! استفاده نکنند چون به میزان لازم دستشان رو شده!
باتشکر از همه روانشناسان گرامی ...
هر کسی را توتمی است و توتم هر کسی "خود خوب" او است.
چی بگم والا ...
به خدا بدترین عذابه وقتی ببینی چیزهایی که برات یه زمانی کلی ارزش بوده و البته یه ارزش دسته جمعی بوده اینجوری داره به باد می ره ...
می گه بچه های قدیم از سر لجبازی و و واسه اینکه می خواستن سر حرف خودشون وایسن این کار رو نکردن! هیچ منطقی هم پشت سرش نبوده! دیگه آمپرم داره می چسبه به سقف! آخه بچه اون زمانی که ما ساعتها و روزها می نشستیم و راجع به این موضوع و همه موضوعات بحث می کردیم تو کجا بودی که حالا انقدر راحت ...
واسه آدمهایی که نمک می خورن نمکدون می شکنن متاسفم!
از یه چیزی خیلی خوشحالم ...
با اینکه شاید در موقعیتهای مختلف برخوردهای مختلفی کردم اما در کل شخصیتا با دوران قبل از ورودم به اینجا تفاوت چندانی نکردم.
دوست ندارم شخصیت، اعتقادات و نوع برخورد آدمها خیلی با مرور زمان تغییر کنه ! اتفاقی که متاسفانه واسه خیلی از بچه های اینجا می افته!
یه سری از آدمها رو اگه سال اول و آخرشون رو با هم مقایسه کنیم تقریبا هیچ نقطه اشتراکی نمی بینیم !
نمی گم لزوما این بده اما ... من دوست ندارم!
رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیا نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
برقها رفته ... اتاقها تاریک ... راهروها تاریک ... همه چیز تاریک ... گهگاه سایه ای می آید و می گذرد ...
سلام زیبا ...
دیگر از سایه ها نمی ترسم! بچه تر که بودم چهره آدمها آنقدر به نظر آشنا می آمد که وقتی نوری نبود و از آدمها تنها سایه ای برجا مانده بود ترس برم می داشت که این سایه ها کیستند؟ اینجا چه می کنند ... از جان روشنی چه می خواهند که در تاریکی پنهان شده اند. یادش بخیر ... آن روزها همه چیز روشن بود ...
نازنین دیگر از تاریکی نمی ترسم و از سایه ها نیز ... دیگر چیزی از آن دنیای کارتنی بچگی باقی نمانده که بخواهم دل نگرانش باشم ... آنقدر نقابها زیاد شده که لزومی ندارد نگران سایه ها باشی ...
شهر در امن و امان است ... آسوده بخوابید ...
و امن یعنی ... پیشترها همه چیز غارت شده. چیزی نمانده که اضطراب از دست رفتنش را داشته باشی . وقتی همه چیز از دست رفت. وقتی عزیزترینهایت پیش چشمت قربانی شدند. وقتی دستهایت را دیدی و هیچ نداشتی ، درویش می شوی ...
نمی دانم شاید دارم هذیان می گویم ... این روزها کمی آشفته ام ...
کاش اینها همه هذیان بود ... کابوس بود ... خواب بود ...
کاش دنیا همان دنیای بچگی بود ...
از میان اشیای عالم چهار چیز است که مالک بردار نیست، صاحب ندارد، قباله مالکیت برایش بی معنی است، ابلهانه است، سخیف است، حرف رسم و رسومات! حدود و مقررات، عرفیات و اعتبارات، سند و مهر و امضا و شاهد و بیع و شری درباره اش حرف پوچ و زشتی است:
یکی کتاب است، دیگری معبد است، دیگری زیبایی است و دیگری ... دل !
دکتر علی شریعتی
سلام زیبا ...
دیریست شمار روزهای رفته را ندارم! این روزها دلم هوای صدای نی لبک پسر چوپان را کرده. آخر اردیبهشت است و هنوز فاخته ای در کار نیست! دل نگرانم نازنین... نکند فاخته اینجا بوده و من دیر رسیده ام؟ فاخته همیشه اوایل بهار می آمد. نمی دانم چرا دیر کرده...
امسال تقویمی ندارم تا عبور لحظه ها را به تماشا بنشینم ... دوست دارم همه این لحظه ها به صدای باد گوش دهم . خنده های قاه قاه باد را به نگاههای سوزان خورشید ترجیح می دهم. خورشید این روزها گلبرگهای لطیف خاطرات بهار را می سوزاند و خاکستر می کند اما باد ... دلخوشی کوچکی است برای رسیدن باران... شکوفه های بهاری هم دلخوش اند به همین دلخوشی های کوچک !
من هم دلخوش فاخته ای که هر بهار پشت پنجره برایم آواز می خواند و امسال ... دیر کرده ...
تمام احساس من از گروه فیزیک همینه!
بی ستون بر سر راه است مباد از شیرین
خبری برده و مجنون دل فرهاد کنید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز نشسته بودم عکسهای یزد و شمال رو نگاه می کردم! اگه از حرف و حدیث اول و آخرش بگذریم سفرهای خوبی بودن. خیلی خوب ...
فقط نمی دونم چرا کسی از گوشت کوبیدنهای شمال فیلم نگرفته ...
نمی دونی چه کیفی می ده همه دغ و دلیت رو سر گوشت بدبخت خالی کنی! می خواااااااام ...
طلسم کوانتم !
نمی دونم این حرف رو که شنیدم اول یخ کردم. بعد یواش یواش داغ ... داغ ... داغ ... تا بالاخره جوش آوردم!
گوینــــــــــــــــــــــــــــــد ترم دیگه باز کوانتم رو در خدمت دلدار جووووووووووووووون هستیم! ببین آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب!
من نمی دونم چقدر یه آدم باید اعتماد به نفس کاذب داشته باشه که با اختلاف یک سال از اون ماجراها باز بیاد همون درس رو ارائه بده! سوادش بیشتر شده یا اخلاقش بهتر؟!!
آدمی که خیلی چیزها رو زیر پاش له کرده! خیلی آدمها رو خورد کرده! خیلی زندگی ها رو نابود کرده! یکیش خود من! همه چیزم رو فدا کردم از معدل گرفته تا همه عشقم به فیزیک رو! تا نخوام بیشتر از ۸ ترم اینجا رو تحمل کنم اما ایشون با یه لبخند ملیح ...
ببین بحث افتادن و انداختن و درس نخوندن و این حرفها نیست! نمی دونم قضیه کوانتم اون ترم رو می دونین یا نه ! اگه نه حتما شهر کوانتمی اون شماره رو بخونین! این آدم با زندگی کلی آدم بازی کرد! درس که قربونش برم بلد نبود تا بخواد یاد بده! تمریناتمون رو هم می داد خودمون صحیح کنیم تا یاد بگیریم! سر کلاس هم که دو ساعت تمام روی تخته می نوشت و آخرش می گفت : در نیومد! یه نکته ای داره خودتون باید پیداش کنین! بعضی وقتها هم که سر کلاس یه دفعه گیر می داد به قیافه یکی از بچه ها و ... امتحانش رو هم نمی دونم از آسمون آورده بود یا از ...؟! اینها بماند! اینی هم که سر امتحان نیومد سر جلسه بماند! می دونی توی نمره دادن چی کار کرد نصف بیشتر بچه ها ۸ شده بودن. از بین اون ۸ ها یه نفر رو با ۸.۳ پاس کرد و یه نفر رو با ۸.۶ انداخت! بعد هم با لبخند گفت درس رو نفهمیدین! یکی نیس بگه خودت درس رو فهمیدی که ما ازت ...!
اون ترم همه شاکی بودن. هر مطلبی که واسه نشریه میومد در مورد کوانتم بود! حالا بعدش شاکی شدن چرا درمورد اساتید می نویسین چرا حرمتها رو می شکنین یا چرا ...
ببین حرمت چی؟ اینی که شخصیت آدمها رو له کنن یا با زندگی آدمها انقدر کودکانه و از سر لجبازی بازی کنن شکستن حرمتها نیست؟ حرمت نگه داشتن یعنی توسری خوردن؟ یعنی ۵ سال ۶ سال اینجا ضجر کشیدن؟
من نمی دونم کسانی مثل علیمحمد یا مشفق رو ول کردن کوانتم رو می دن دلداررررررر؟؟؟
امیدوام همه اینها شایعه باشه. فقط منتظرم اسامی اساتید اعلام شه! اگه حقیقت داشت ... این دفعه دیگه با همه دفعه ها فرق داره ... برای بعضی ها برنامه ویژه ای داریم!
نه! فکر نکنی باز تو نشریه چرت و پرت می نویسیم دلمون خنک شه! نه! این دفعه با قانون طرفن! مگه زندگی آدمها بازیچه دست اینهاست؟...
بعضی وقتها از مرور بعضی خاطرات تمام اون احساسهای خوب و گاهی همه اون احساسات بد برام تداعی می شه ...
یکیش همین درس خوندنهای دست جمعیه ! تداعی گر خیلی چیزهای دوست داشتنیه ...
برای پرشهای بلند گاهی باید چند قدمی به عقب بروی ...
احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که ببینی چه می شود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز حرف بیشتری برای گفتن ندارم!
دارم دنبال دفتر اون روزها می گردم ... نمی دونم کجا گذاشتم ...
راستی چند وقته تقویم ۸۳ رو پیدا کردم!
مرور بعضی چیزها آزارم می ده ...
هانی جان تا حالا شده حرفی بزنی من اینجوری جواب بدم؟ می دونی چقدر از حرف زدن باهات لذت می برم؟ هیچ وقت شک نکن ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هانیه جان مخاطبم تنها تو نیستی. این روزها خیلی اتفاقات افتاده و شاید مخاطبم خیلی از این آدمها باشن. اما بالاخره منم باید برای بچه ام یه یادگاری بذارم شاید برای همینه که تو رو مخاطب می گیرم ...
این روزها خصوصا شما ۸۶ ایها خواسته یا ناخواسته وارد بازیهایی شدین که بازیگرش خودتون نبودین. شما رو نمی دونم اما سال اول خودم خیلی ناراحت می شدم دعوا یا حتا بحثهای بین آدمها رو ببینم. اصولا هم خیلی حرف نمی زدم. اگر حرفی هم بود می نوشتم. شاید یه جور وحشت از روبرو شدن با برخی واقعیتها ... اما زندگی با همین واقعیتها و همین آدمها یادم داد که بعضی وقتها باید با خیلی چیزها روبرو شد. همیشه دوستیها با داد زدن کمرنگ نمی شه. خیلی وقتها حتا بیشتر و بیشتر می شه ... مثالش هم همین بحثهایی که این چند روزه تو وبلاگ بچه ها بوده که به نظرم خیلی دوستیها رو ناب تر کرده.
توی زندگیم خیلی سکوت کردم اما خیلی وقتها همین سکوت همه چیزم رو به فنا برده! خیلی وقتها وقتی سکوت کنی آدمها تو رو احمق فرض می کنن. یا خیلی وقتها هم سکوت تو باعث اشتباه اونها می شه. می دونی بزرگ شدن یعنی چی؟ خیلی وقتها یعنی از فریاد به سکوت برسی و خیلی وقتها یعنی از سکوت به فریاد برسی! زمان خیلی چیزها رو به آدم یاد می ده.
دخترکم گروه فیزیک یه جای کاملا استثناییه. ولی اینجا هم یه قطعه از همین زمین و همین دنیاست. یه بار داشتم به شکیبا می گفتم خیلی وقتها وقتی پای منافع آدمیزاد به میون میاد حتا دوستیهاش رو فراموش می کنه. این هم واقعیت همین دنیاست ... ممکنه گاهی برای دوستت، نزدیکترین دوستت حتا مرگ و زندگیت مهم نباشه! شاید باور نکنی اما من این رو همینجا احساس کردم! تجربه کردم! برای من دوست کسیه که آدم رو از دره های زندگی نجات بده اما گاهی دیدم که همین دوستها به عمد تو رو به طرف دره هل می دن! و تو همینجوری می مونی که به کدوم جرم ... این هم یه نوع زندگیه! بد یا خوب ارزش گزاری نمی کنم اگر دوست من با له کردن من چیزهایی که دوست داره بدست میاره خوب ... یه جوری می شه باهاش کنار اومد!
اما مهمترین دلیل نوشتن این مطلب اینها نبود. کلا گروه فیزیک نبود. توی اسکیل بزرگتر دنیا بود با آدمهاش. می دونی هر آدمی توی زندگیش یه سری مشکلات داره که شاید توی یه برهه از زمان به نظرش بزرگترین و سخت ترین مشکلات دنیا باشن . درمورد خودم بگم. خیلی وقتها حس می کردم و گاهی هنوز هم حس می کنم هیچ کس توی زندگیش مشکلات زندگی من رو حتا نمی تونه بفهمه چه برسه بخواد تجربه کنه! اما وقتی خیلی از این آدمها مستقیم یا غیرمستقیم سر درددل رو باز می کنن می بینم من هم خیلی وقتها دردهای زندگی اونها رو نفهمیدم و تجربه نکردم. خدا به هر آدمی یک سری دردها داده که بسته به ظرفیت و موقعیت اونها متفاوته. خیلی وقتها حس کردم ظرفیت خیلی مشکلات رو ندارم اما اونها هم بالاخره تموم شده و زندگی با همه این فراز و نشیبهاش هنوز ادامه داره ... خدا وقتی درد می ده ظرفیتش رو هم می ده. یادت نره خدا ارحم الراحمینه ...
دخترم سعی کن بیشتر زندگی رو تجربه کنی. بیشتر آدمهای اطرافت رو بشناسی و سعی کن انقدر بزرگ بشی که اگه بهترین دوستت بدترین نامردیها رو درحقت کرد به سادگی ازش عبور کنی و باز هم به زندگی لبخند بزنی ...
باید بیشتر باهات حرف بزنم ...
دوستت دارم ...
نامه ای به دخترم هانیه
خیلی وقت بود ...
خیلی وقت ...
خیلی بیشتر از اونی که فکر کنی ...
اندازه یه عمر زندگی ...
خیلی وقت بود آدمها رو انقدر شفاف ندیده بودم !
انقدر شفاف که راستش دیگه می ترسم حتا نفسهام سیاهشون کنه!
امروز به دو نفر حسودیم شد ...
یه عمر گشتم و تازه حالا می بینم چقدر ساده دو نفر ...
دو نفر که شاید اندازه دم و بازدم بهم نزدیک اند ...
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پر ترک مثل تو و من نمی شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست
ترو تازه موندن گل مال اشک شبنماست
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه
ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو
خیلی ها با زخمای زندگی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا
دارم دنبال یه کتابخونه می گردم که چند تا خصوصیت داشته باشه :
۱. (مهمترین خصوصیت) مطمئن باشم هیچ فیزیکی ای اونجا رفت و آمد نداره!
۲. خنک باشه!
۳. ترجیحا نزدیک خونه باشه!
سراغ داری؟
آخه می دونی چیه؟ خونه حوصله ام زود سر می ره ![]()
سلام زیبا ...
یک پیاله آب بیاور. در گرماگرم این بهار تابستان نما یک پیاله آب، آن هم از دستهای چون تو زیبایی جرعه زندگی است. با آن حیات را در رگها می توان احساس کرد.
دستهای همیشه خنکت را بر گونه های سرخ و تبدارم بگذار و آن آرامش آسمانی را به این روح همیشه وحشی ببخش.
وقتی این کودک تبدار را خنک کردی و آبش دادی بیا با هم کمی در سایه سار بی دریغ درختهای بهاری قدم بزنیم ...
نازنین ... می ترسم از لحظه ای که چشم باز کنم و نباشی ...
می گه: خوش گذشت؟
می گم: خوش چی ؟! از صبح دارم عین ... می دوم!
می گه: اتفاق بدی افتاد؟
می گم: نه! واسه چی؟
می گه: تو گروه فیزیک اگه یه روزی اتفاق بدی نیفته باید کلی بهت خوش بگذره!
راس می گه...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هی نوشتم ... هی پاک کردم ...
فقط الان دلم واسه خودم می سوزه! چقدر خنگم! و چقدر احمق! ببین تو رو قرآن عزیزترین چیز و عزیزترین کسانم رو دست کیا سپردم!
هیچ وقت خودم رو نمی بخشم ... هیچ وقت ...
خدااااااااااااااااااااااا ...
من اشتباه کردم. خودت حافظشون باش ...
نذار برگردم و ببینم همه اون ارزشها ...
وقتی ارزشهای یه آدم از بین بره باید فاتحه اون رو خوند...
خدایا ... اگه قراره از بین بره کاری کن هیچ وقت بر نگردم! هیچ وقت نبینم ... هیچ وقت ...
توی ماشین نشسته بودیم. دیگه نمی خواستم چیزی بشنوم ! سرم رو گذاشتم لب پنجره. حواسم به هیچ کدوم نبود. فقط داشتم به صدای عصای پیرزنی که رد می شد گوش می کردم. نگاهم به پاهاش افتاد. چقدر اون پاها پینه داشت! انگار از یه راه دور برگشته بود...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شاید هم حق دارن !
خوب وقتی منافع آدم به خطر می افته دنبال یه راه می گرده !
درسته از نظر من دروغ (چون شخصا از این واژه متنفرم) اون هم به این تابلویی بدترین راه حله! اما ...
می دونم منظوری نداشتن و فقط دوستی خاله خرسه بوده، از روی بچگی بوده. اونها بد نیستن فقط بچه ان اما ...
آخه به منم حق بده! منم تا یه اندازه ای می تونم دروغ بشنوم و سکوت کنم !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز نشسته بودم تو انجمن یه ورق A4 گل کشیدم اما ... نمی دونم چرا همشون پشت میله های قفس زندونی شده بودن ...
ببخشید یه لحظه ...
بفرمایین ؟
هیچی دارم حرفهات رو ضبط می کنم !
آخه می دونی؟ دیوار حاشا بلنده !
سرم داره می ترکه ...
ایشالا هیچ وقت سال آخری نشین !
به عمرم این همه دروغ رو یکجا نشنیده بودم ...
بی خیال !
این نیز بگذرد ...
آره بگذرد اما به چه بهایی؟
فقط تو رو خدا نگو دیگه حتا بهاش هم برات مهم نیست ...
فکر کن این روزها چه چیزهایی داره خاطره می شه !
من با خاطراتم زندگی می کنم... نفس می کشم ...
تو رو خدا ازم نگیرشون ...
ایشالا هیچ وقت سال آخری نشین !
همین ...
برادر چراغها را باید روشن کرد...
من از تو برای طلوع بی تاب ترم ...
با هم قرار گذاشتیم دماوند رو بزنیم . البته حالا که نه! اووووووو... می دونی چند تا قله باید بزنیم تا به دماوند برسیم؟
کلک...توچال...
اووووووووووووو...
از حالا ذوق دارم!
چه کیفی داره آدم بالای دماوند وایسه ...
زندگی رسم خوشایندی است؟
زندگی جنبش و جاری شدن است؟
زندگی حس غریبی است؟
زندگی بال و پری دارد؟
پرشی دارد؟
زندگی چیزی نیست؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پشت کاجستان، برف
برف، یک دسته کلاغ
جاده یعنی غربت
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب
شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط
من، و دلتنگ، و این شیشه خیس
می نویسم، و فضا
می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک
یک نفر دلتنگ است
یک نفر می بافد
یک نفر می شمرد
یک نفر می خواند
زندگی یعنی: یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشیها کم نیست: مثلا این خورشید
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته
یک نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است
و هنوز، آب می ریزد پایین، اسبها می نوشند
قطره ها در جریان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس
دلم برای جایی که هنوز ازش نرفتم ... تنگ شده...
دلم برای آدمهایی که هوز کنارم هستن ... تنگ شده ...
دلم برای گذشته ای که هنوز ازش فاصله نگرفتم ... تنگ شده ...
دلم برای ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه تحمل اینجا رو ندارم ...
دیگه طاقت این حرفها رو ندارم ...
دیگه کشش دیدن این همه نامردی رو ندارم ...
چقدر آدم باید بی شرف باشه که با دوستش ... صمیمی ترین دوستش ...
چقدر آدمهای بی شرف زیاد شدن ...
شرافت کجایی که یادت بخیر ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
می دونی احساس غالبم تو این روزها چیه؟
عدم امنیت ...
چقدر دردناکه آدم توی دانشکده خودش احساس امنیت نکنه ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز تولد یکی از ۸۶ ایها بود. توی حیاط پشتی تولد گرفتن. کارمندهای مخابرات از اون بالا دست می زدن. آخرش هم برامون شکلات پرت کردن ...
می دونی چیه؟ دارم فکر می کنم دیدن این جمع ها برای آدمهایی که ازش فاصله گرفتن خیلی لذت بخش و در عین حال دردناکه ...
یعنی وقتی ما هم بریم ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم زیادتا گرفته ...
این احساسهای متناقض داره دیوونه ام می کنه ...
کمـــــــــــــــــــــــــــــــک ...
بشکن ... نه نمی شکنم ...
بشکن ... نه نمی شکنه ... نمی شکنه ...
تق ...
چی بود چی بود شیشه شکست ؟
شیشه نبود ... پس چی شکست ؟
![]()
![]()
![]()
و خدا لبخند را آفرید...
تو می خوای بشکن می خوای نشکن ![]()