قانون بقا یعنی ...
با هر دست که بدی با همون دست پس می گیری ...
قانون بقا بزرگترین قانون طبیعته ...
طبیعت رو باید چشید ...

قانون بقا یعنی ...
با هر دست که بدی با همون دست پس می گیری ...
قانون بقا بزرگترین قانون طبیعته ...
طبیعت رو باید چشید ...
کی وقت اضافه داره یه ذره به منم بده؟؟
دیگه واقعا به عقربه های ساعت نمی رسم ...
با اینکه کوانتم رو هم می خوام حذف کنم واقعا نه به کارم می رسم نه به درسها ...
این هفته هم امتحان دارم هم نشریه باید دربیاد . هم باید حسابهای مدرسه رو تحویل بدم هم تمرینهای ... هم ...
وایییییییییییییی ... دیگه مغزم نمی کشه ...
می دونی چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده ؟؟ می دونی چند وقته اونجوری که دلم می خواد و اونجوری که آرومم می کنه ننوشتم ...
تا حالا شده واسه خودت و دلت وقت نداشته باشی...
سلام زیبا ...
این اطراف هرجا به آبادی رسیدیم بیا کمی اطراق کنیم ...
دیریست دلم برای سایه سار خنک درختهای بهاری تنگ شده ...
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راستی ها جدی جدی یه کم درنظر گرفتن اقتصاد خانواده هم چیز خوبیه ها ! بابا تورم ۲۰٪ رو ولش کن. خونه و ماشین و بقیه چیزا هم که اصلا حرفشم نزن! فقط یه سر برو بوفه بعد انقدر هی غرغر کن که بیا ولیمه بده !
دهه ...
اگه به سنت پیغمبره که گفته خرما بده. اگه یه بار دیگه بگی ولیمه می رم یه بسته خرما می گیرم میام می دم قال قضیه رو می کنم ![]()
خدا نجات جون رو بهتون ببخشه ![]()
بهش می گم : بابا... به خدا واقعی نیست ... کاغذیه ...
اما انگار همین کاغذیش هم نباشه بهتره ...
این از اون بودنهاست که کلا باید نابود بشه ...
شاید همه خیالشون راحت شه ...
شاید ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیروز روی میز انجمن یه ورق کاغذ چسبیده بود و یکی دردودلهاش رو توش نوشته بود ...
چقدر خوبه ... گفتن ... البته اگر گوشی هم برای شنیدن باشه ...
یه چیزی بگم بهم نمی خندی؟
قبلاها وقتی به یکی می گفتم دلم برات تنگ شده ۹۰٪ اش تعارف بود و ۱۰٪ واقعیت اما حالا ...
حتا ۱٪ هم تعارف نیست ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدین سان بشکند دائم
سکوت مرگبارم را ...
طولانی ترین و شاید قشنگترین قسمت سفر یه جاده بود. جاده ای که مدینه رو به مکه وصل می کرد. جاده ای تمام مدت شب با لباس سفید احرام ستاره های آسمونش رو می شمردیم. تا حالا اینهمه ستاره یه جا ندیده بودم... یه کویر خشک با کلی تپه های کوچیک و بزرگ. و تابلوهایی که روی هرکدوم یه ذکر نوشته بود.
یا غفار
شهابها طول آسمون رو طی می کردن و زود خاموش می شدند. یعنی چندتا آدم توی دنیا عبور این شهابها رو می بینن؟
یا ستار
با عبور هر تپه یکی از خاطرات زندگیم از جلوی چشمهام رد می شه. گاهی حس می کنم به آخر زندگی رسیدم . فکر می کنم اگه همین الان زندگیم تموم بشه ازش راضی هستم؟ تا حدود خیلی خوبی راضی ام ... چه چیزی مهمتر از اینه که خود آدم از زندگی و از کارهای خودش راضی باشه؟
الحمدلله
وقتی تیکه های پازل زندگیت رو بهم می چسبونی چی می بینی؟ دوسش داری؟
من شاید خیلی وقتها یه تیکه هاش رو دوست نداشتم اما در کل خیلی هم پازل قناصی نبود ! شاید خیلی از تیکه هاش گم شده. یا یه تیکه هاش هنوز درست سر جای خودش قرار نگرفته اما در کل فکر کنم بشه با یه کم دقت بیشتر درستش کرد.
یا منان
ریحانه خوابیده. ریحانه دختر یه ساله ایه که توی کاروانمونه. کپی فرناز خودمون. هروقت می بینمش یاد فرناز می کنم. اینجا خیلی از بچه های کاروان شبیه بچه های دانشگاهند. جای همشون خالی...
آسمون یواش یواش روشن می شه. البته تا صبح خیلی مونده . انگاری داریم می رسیم ...
سفر درازی بود ... اندازه یه عمر ...
وقتی از هواپیما پیاده شدیم داشت بارون می اومد. دو هفته ای بود هوا به این خنکی ندیده بودم...
درسته اونجا سرزمین آفتاب بود و پر از روشنی اما خوب ... گاهی هم آدم هوس هوای بارونی می کنه ...
.
.
.
بازم سلام...
سلام خدا جون ...
ببخش اینجا فقط می شه شعر گفت ...
خیلی وقتها هم زبون و هم حافظه یاریت نمی کنن که حرف بزنی ...
باید فقط شعر خوند... فقط شعر...
و ندا آمد: لب بسته بپو ...
یاران ره عشق منزل ندارد
این بهر مواج ساحل ندارد
باری که همرش ناید ز گردون
جز ما ضعیفان حامل ندارد
یاران ره عشق منزل ندارد
این بهر مواج ساحل ندارد
چون ما نباشیم مجنون که لیلی
غیر از دل ما محمل ندارد
یاران ره عشق منزل ندارد
این بهر مواج ساحل ندارد
من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
لبيك
لبيك اللهم لبيك
انالحمد والنعمه لك و الملك
لاشريك لك لبيك
اين سرود هستي است
گوش فرا دهيد زمين و زمان و آسمان و هر چه در آنهاست همه مي گويند
لبيك
امروز یاد عزیزترین کسانم افتادم ...
یاد نی نی های ۸۶ ای!! یاد سه تا شاخ شمشاد خودم ... یاد خواهرزاده هام ... دوستهام ...
آدمهایی که دوستشون دارم خیلی زیادن ! فقط حدود ۲۰۰ تاشون توی گروه فیزیک اند ! اما دوستهام ...
خدایا ... بین اون چیزهایی که دوست دارند هرچی صلاحشونه بهشون بده ... هرچی که خیرشونه ...
خدایا ... بعضی آدمها هستند که گاهی خواسته و گاهی ناخواسته به آدم بدی می کنن . خداجونی ... به دل من نگاه نکن . خودت ببخششون ...
خدایا یه لحظه و حتا یه نفس هم من رو بعد از عزیزانم زنده نگذار ... نذار داغ عزیزی رو ببینم ...
خدایا به آدمها لیاقت نگهداری داشته هاشون رو بده ...
کم کم باید احرام ببندم ...
باید کوچید ... از خود ... به ... خود ...
چقدر این دوتا خود باهم فرق داره ...
.
.
.
مادر... تا حالاش برام مادری کردی ... بازم تنهام نذار ...
سلام خدا جون ...
الان حتما مدینه ام ... یا تو مسجدالنبی ... یا کنار در خونه زهرات ... یا شایدم ... نمی دونم !
خدا جون ... اون دفعه که اومده بودم مدینه یه جوری بود... خیلی با مکه فرق داشت! مکه بیشتر آدم یاد خدا می افته ... یاد مردن ... گناه ... فشار قبر... اما ... مدینه آرامش خاصی داره! آدم یاد شفاعت می افته ! یاد نجات ...
خداجون ... آرامشت رو ازم دریغ نکن ...
سلام خدا جون ...
یادمه اولین باری که دیدمت سوم دبیرستان بودم. همون موقع که اومدم خونه ات و ...
خوب ... اون روزها بچه تر از حالا بودم! شاید کمی ساده تر! شاید کمی ... بگذریم !
اون روزها قبل از اینکه بیام پیشت همه بهم می گفتن وقتی چشمت به خونه اش افتاد هرچی آرزو کنی بهت می ده ! یادمه ساعتها و روزها فکر می کردم چی بهت بگم. گلی دیالوگ نوشته بودم تا ... اما ... یادته ؟؟ وقتی دیدمت لال شدم! نه اینکه نخوام دیگه هیچی یادم نبود ...
بهم گفته بودن دلت رو از همه چیز و همه کس پاک کن! یه وقت کنار خونه اش اسم کسی رو به گلایه به زبون نیاری... اون روزها دلم رو پاک کردم ... پاک پاک ... اما حالا ...!
باز دارم میام پیشت ...
خداجون ... می دونم همه حرفهام یادم می ره ... و همه دعاها ... و همه این دیالوگها ... اما ... کاری کن اون گلایه ها هم ...
کمکم کن ...
باد گفت: تو نمی توانی باد باشی. ما از دو سرشت متفاوتیم.
جوان گفت: درست نیست. هنگامی که همراه با تو در جهان سفر می کردم با اسرار کیمیاگری آشنا شدم. در خود بادها، اقیانوسها، صحراها، اخترها و هر آنچه در کیهان آفریده شده است دارم. ما همه توسط یک دست خلق شده ایم و یک روح داریم. می خواهم همچون تو باشم. به هر گوشه ای نفوذ کنم، از دریاها بگذرم، شنهایی که گنجم را پوشانده اندبرخیزانم، و آوای محبوبم را نزد خود بیاورم.
جوان دید باد دارد تسلیم خواسته او می شود. گفت: و این را عشق می نامند. عشق ورزیدن به معنای آن است که می توانی در جهان آفرینش هر چیزی باشی. هنگامی که عشق می ورزیم هیچ نیازی به درک آنچه رخ می دهد نداریم، چون همه چیز در درون ما رخ می دهدو آدمها می توانند خود را به باد تبدیل کنند. البته اگر بادها آنها را یاری کنند.
باد خشمگین از پذیرفتن محدودیتهایش گفت: هنگامی که جهان را می پیمودم متوجه شدم بسیاری از مردم هنگام سخن گفتن از عشق به آسمان می نگرند. شاید بهتر باشد از آسمان بپرسی.
جوان به خورشید گفت: باد به من گفت تو عشق را می شناسی. پس روح جهان را نیز می شناسی که از عشق سرشته شده.
خورشید گفت: روح جهان را می شناسم. چون در این سفر بی پایان در کیهان، بسیار با هم سخن می گوییم. او برای من می گوید که بزرگترین مشکل ما این است که تا امروز تنها کانی ها و گیاهان فهمیده اند که همه چیز یگانه است. و برای همین نیازی نیست که اهن با مس، و مس با طلا برابر باشد. هریک وظیفه خود را در این یگانگی انجام می دهند. و اگر دستی که همه اینها را رقم زده است در روز پنجم آفرینش بازمی ماند همه چیز سمفونی صلح بود. اما روز ششمی هم بود...
جئان پاسخ داد: تو فرزانه ای چون همه چیز را از دور می بینی. اما عشق را نمی شناسی. اگر در خلقت روز ششمی نبودو مس همواره مس می ماند و سر همواره سرب می ماند. هر یک افسانه شخصی خود را داشتند درست است، اما روزی این افسانه شخصی به انجام می رسید. پس لازم بود به چیز بهتری استحاله یابند و افسانه شخصی نوینی آغاز کنند تا روح جهان به راستی به چیز یگانه ای بدل شوند.
خورشید پرسید: و چرا می گویی من عشق را نمی شناسم؟
ــ چون عشق نه همچون صحرا ایستا ماندن است و نه همچون باد جهان را پیمودن، و نه همچون تو نگریستن به همه چیز از دور. عشق نیرویی است که روح جهان را استحاله می بخشد و بهتر می کند.
خورشید پرسید: از من چه می خواهی؟
جوان پاسخ داد: که یاری ام کنی تا به باد تبدیل شوم.
خورشید گفت: با دستی صحبت کن که همه چیز را نوشته است.
جوان به دستی که همه چیز را نوشته بود رو کرد. به جای آنکه صحبت کند احساس کرد کیهان در خاموشی فرو رفته و او نیز در سکوت ماند.
و جوان در روح جهان فرو رفت و دید که روح جهان بخشی از روح خداوند است و دید که روح خداوند، روح خود اوست. و دید که بدین ترتیب می تواند معجزه کند ...

نگارم در زد، نگارم در زد
خداوندا یاری کن دلم می لرزد
من این یک دم را به عمری جویم
که خواهم با او غم دل گویم
بیا ای ساقی به من ده جامی
که جانم در رقص آرد شراب باقی
چه ها می بینم، خیال است یا ...
چه می نوشم این جام وصال است یا ...
عیان یارا یا... عیان یار و یا ...
چه حال است یا... چه حال است یا...
بیا ای ساقی به من ده جامی
که جانم در رقص آرد شراب باقی
به دریا گفتم شبی را زه ده
خروشید از غم سر زد به سنگ ساحل
نگارا یک دم از این موج غم نبودم غافل ...
چه ها می بینم، خیال است یا ...
چه می نوشم این جام وصال است یا ...
عیان یارا یا... عیان یار و یا ...
چه حال است یا... چه حال است یا...
بیا ای ساقی به من ده جامی
که جانم در رقص آرد شراب باقی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام ...
هیچی ...
یعنی فعلا که باور نکردم !
اما می گن قراره پس فردا بریم مکه !
خوبی که بعیده دیده باشین ...
اما اگه بدی دیدین حلال کنین ...
راستی چند تا پست نوشتم اما موقته ! قراره وقتی نیستم یکی از دوستهام بیاد آپ کنه بی کار نمونین
یه چیز دیگه ببخشید در دو هفته آتی تلفن جواب نمی دم ... چون شرمنده پولش زیاد می شه ! ![]()
اما اگه میس بندازین شاید یادم بمونه دعاتون کنم
البته این شوخی بود . چون غیرممکن دوستهام یادم بره ...
گرچه ... من که هنوز باورم نشده ...
حلال می کنین که ؟؟
کنار مشتی خاک
در دوردست خودم، تنها نشسته ام
نوسانها خاک شد
و خاکها از میان انگشتانم لغزید
شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را به سردی خاک بسپار
اوج خودم را گم کرده ام.
...
شاسوسا تو هستی؟
دیر کردی:
از لالایی کودکی، تا خیرگی این آفتاب، انتظار تو را داشتم.
...
کنار مشتی خاک
در دوردست خودم، تنها نشسته ام
برگها روی احساسم می لغزند .
نمی دونی چقدر دیدن پیرزن پیرمردهای فامیل برای من لذت بخش و در عین حال سخته !!
دایی مامانم بهم می گه دختر مهربون !! عمه مامان می گه دعا کن خدا ما رو ببخشه و ببره ...
یعنی ما هم یه روزی قراره ...
به نظرم عرض زندگی خیلی مهمتر از طولشه ... نه ؟؟
همه در عید به صحرا و گلستان بروند
من سرمست ز میخانه کنم رو به خدا
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام ...
عید همگی مبارک !
براتون همون چیزی رو آرزو می کنم که دوست دارین ...