تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

اگه بگم بازم دلم گرفته حتما من رو می زنی ... نه ؟؟

امام رضا این دفعه جدی جدی دعوت کرده بود . گل ... نهار ... نقاره خونه ... کبوترا ... همه اون چیزهایی که مربوط به صاحب خونه بود فوق العاده بود اما ... فکر کنم مهمونهای خوبی برای اون صاحب خونه نبودیم !

دیگه حتا حوصله شکایت از آدمها رو هم ندارم ! بیشتر ترجیح می دم آهنگ گوش بدم یا بخوابم و نبینم و نشنوم این همه فاصله رو !!

عوضش دوستای خودم ...

یه شب کلی با فرناز و سمانه حرف زدم و کلی درد و دل و کلی احساس سبکی ...

شب آخر هم که تو قطار ...

من و فرناز و شب و قطار و پنجره نیمه باز و ماه و هوای ابری و آهنگ بارون شجی جون ! چه لحظه های فوق العاده ای بود ...

یه چیزی بگم ؟

بعضی آدمها مثل ماه می مونن ... اونم ماهی که توی یه هوای ابری گیر کرده . هرقدر ابرها بیشتر و بیشتر می شن ، نور ماه پخش تر و پخش تر می شه و کمرنگ و کمرنگتر ...

مراقب ماه باش ! نذار لابه لای این ابرها گمش کنی ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:47  توسط نگار   | 

 

چه بادی میاااااااااااااااااااااااد ...

مواظب باش باد نبردت !

امروز قراره بریم مشهد . اگه سفارشی چیزی دارین بگین به امام رضا بگما !!

دیروز جشن عید دانشکده بود . خوش گذشت ... جای اونها که نبودن خالی !

می دونی چیه ؟ یکی از کسانی که می تونم رو مردی و مردونگیش قسم بخورم دکتر نوریه . تنها استادی بود که توی جشنمون شرکت کرد. و تنها کسی که با همه مشکلاتی که داشت توی اردوی پیش ۸۶ ایها اومد و ...

آدم بزرگیه ... خیلی بزرگ ...

نه به خاطر اینکه توی یه جشن یا یه سفر شرکت کرده ... نه ! به خاطر اینکه دست رد به سینه آدمهایی که به طرفش دست دوستی دراز کردن نمی زنه ! به خاطر اینکه توی دعوای آدم بزرگها بچه ها رو قربونی نمی کنه ... و به خاطر خیلی خصوصیتهای خوبی که از نظر من نمونه است ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 10:10  توسط نگار   | 

 

کاش ...

نمی دونم !

آخه ...

می دونی من چقدر بدم میاد که با دید منفی به اطرافم نگاه کنم ؟ شاید باور نکنی اما توی همه چیز دوست دارم بهترین برداشت رو بکنم . شاید واسه همین هم این چیزهایی که می بینم و می شنوم داغون می شم ! دوست دارم فکر کنم همه اش دروغه !

یه مثال بزنم ؟ مثلا این مردم شاید واقعا لیاقت همین احمدی نژاد رو داشتند ! و این تورمی که ما رو تبدیل به ششمین کشور دنیا کرده !

...

بی خیال بچه ! باز شروع کردی ؟

ببین ... آدمها دقیقا لیاقت همون چیزی رو دارند که بدست می آورند ...

می خواد اون چیز یه بستنی باشه می خواد یه باور ...

اما این یادت باشه ...

آدمها دقیقا لیاقت همون چیزی رو دارند که بدست می آورند ...

آدمها دقیقا لیاقت همون چیزی رو دارند که بدست می آورند ...

آدمها دقیقا لیاقت همون چیزی رو دارند که بدست می آورند ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:55  توسط نگار   | 

 

جی ؟؟

هیچی ... ولش کن ...

اگر می خواهی زلال بمانی باید جاری شوی ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 19:29  توسط نگار   | 

 

نمی دونم ...

نمی دونم چرا تاریخ همیشه باید تکرار بشه ؟! یا اصلا چرا همه اصرار دارن که تکرار بشه ؟! چرا ۸۴ ایها اصرار دارن همون راهی رو برن که ۸۳ ایها رفتن و می دونن اشتباهه ؟ یا چرا ۸۵ ایها نمی بینن که ۸۴  ایها چه تجربیاتی دارن  یا چرا ۸۶ ایها ...

منظورم کس یا گروه خاصی نیستا ! دارم می گم چرا کلا پسرها همون راهی رو می رنکه پدرهاشون رفتن ؟

قبلترها اصرار داشتم یه چیزهایی رو حتما خودم تجربه کنم اما ... راستش حالا فکر می کنم اگه منم بخوام همه چیز رو تکرار کنم خوشبینانه ترین دید اینه که همون اتفاقها با همون نتایج دوباره تکرار بشه ! و من هم بشم ( در خوشبینانه ترین صورت ! ) مثل همونهایی که توی اون موقعیت قرار داشتن !

راستش دارم فکر می کنم مگه آدم چقدر زندگی می کنه که بخواد همه چیز رو تجربه کنه !

نمی گم تجربه بده ها ! خیلی جاها لازمه اما ...  مشکل من اینه که مشکلاتی که همیشه تکرار می شه همیشه یه سیکله ! از یه جا شروع می شه و به یه جا ختم می شه ! در صورتی که اگه فقط یه ذره تجربه دیگران وارد اون سیکل بشه اون سیکل درست تر و قویتر و سریعتر پیش می ره و خطای کمتری هم داره !

یه زمانی خیلی سعی می کردم نذارم اشتباهات نسلهای گذشته در نسلهای بعدی تکرار بشه البته الان هم سعی می کنم ولی ...

خوب شاید لازمه یه سری آدمها یه چیزهایی رو تجربه کنن !

شاید ...

نمی دونم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:0  توسط نگار   | 

 

آن روزها نگاه می کرد  ... اما نمی دید ...

این روزها می بیند ... گرچه نگاه نمی کند !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:31  توسط نگار   | 

 

دزدیده چون جان می روی اندرمیان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

 

+ آتش گرفته در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:27  توسط نگار   | 

 

آدمها توی بعضی لحظات تحت تاثير خيلی چيز ها می تونن قرار بگيرن و کارهايی بکنن که کارهای اونه نيست و حرفهايی بزنن که حرفهای اونها نيست و شايد خودشون هم چند لحظه بعد يا چند روز بعد يا .. خلاصه يه مدت بعد مثل ... پشيمون می شن از اون کار ها يا حرفها . آدمها بعضی مواقع به آدمهای ديگه اعتماد می کنن و کارهايی رو که اون آدمها ازشون می خوان انجام می دن با اينکه اون کارها کار خودشون نيست . نمی دونم فهميدی يا نه . پس سعی کن به جای اينکه بخوای سعی کنی و ببخشيشون درکشون کنی حتی اگه خيلی باهات بد کرده باشن . سعی کن بفهمی که آدمهای ديگه هم می تونن تحت تاثير قرار بگيرن . می تونن جو گير بشن . يعنی خودت تا حالا با کسی برخورد نکردی که بعدش پشيمون بشی ؟ به ما می گن انسان و انسان ممکن الخطاست . پس به جای اينکه از اون بالا بخوای باهاشون برخورد کنی و بخوای ببخشيشون بيا اين پايين و کمکشون کن تا اگه می خوان اشتباهاتشون رو جبران کنن بتونن که اين کار رو بکنن چون در غير اينصورت حتی اگر تو هم ببخشيشون خود اون آدمها تا آخر عمر عذاب وجدان دارند. پس کاری کن که اگه يه روزی خودت هم خطا کردی فقط توقع بخشش نداشته باشی و احتمال جبران رو هم برای خودت کنار بگذاری . اينجوری بهتر نيست . از خراب کردن اون همه خاطره ؟

وقتی کامپیوترم سوخت ، فکر کردم همه فایلهام پریده ، از یه طرف ناراحت بودم و از یه طرف خوشحال ! خیلی وقتها آدم احتیاج داره که بدون گذشته زندگی کنه ! اونم آدمی مثل من که همه زندگیش گذشته ام بوده ! اما انگاری گذشته هیچ وقت پاک شدنی نیست !

مطلب بالا فکر می کنم یکی از نظرات وبلاگم بود که برام جالب بود و نگهش داشتم . الان ... راستش احساس خوبی درموردش ندارم ! واسه همین گفتم یه پست بنویسم و فراموشش کنم ! می دونی بعضی گفتنها برای مروره و بعضی دیگه برای فراموش کردن !

یه خصوصیتی که من در خودم بی نهایت دوست دارم و سعی می کنم هیچ وقت از دستش ندم اینه که خیلی به ندرت از آدمها دلگیر می شم . ممکنه گاهی حرفی بهشون بزنم اما از دلخوری نیست . به دل نمی گیرم . به قول امروزیها کینه ای نیستم . با اینکه واسه همین خصوصیتم ضربه های زیادی خوردم ! باز سوء تفاهم نشه واسه تعریف از خودم نمی گم دارم می گم فکر می کنم اخلاق خوبیه ! و فکر می کنم دنیا خیلی بهتر خواهد بود اگه آدمها از هم کینه به دل نگیرن ! اما ... دنیای واقعی فرق می کنه !

توی دنیای واقعی اگر آدمها رو تو ظاهر ببخشی حتا بدترین کارهاشون رو فکر می کنن یا زده به سرت یا حتما یه نقشه واسشون داری !

همیشه سعی کردم آدمها رو نه فقط در ظاهر که در دلم هم ببخشم ! البته به قول نویسنده مطلب بالا  شاید نباید بخشید ، باید اجازه جبران داد ! اما ... کدوم جبران !

به نظرت چه کارهایی هست توی این دنیا که آدمها توی همین زندگی ۶۰-۷۰ ساله می تونن جبران کنن ؟ همیشه از خدا خواستم کمکم کنه کاری نکنم که نتونم توی این دنیا جبرانش کنم ! یکیش حق الناسه ! خدا نکنه گردن کسی حق الناس باشه !

بزرگترین و مهمترین سرمایه یه آدم چیه ؟ اگه همون رو ازش بگیری چجوری می خوای جبرانش کنی ؟

این رو برای ۸۶ ایها می گم تا اولا مراقب باشن . دوما هیچ وقت همچین کاری نکنن !

گروه فیزیک جاییه که گاهی بعضیها برای بازی های یه نفره ! سرگرمیهای دونفره ! یا جوگیریهای گروهی مهمترین سرمایه آدمها رو نشونه می رن !

سرمایه آدمهای مختلف متفاوته ! : یکی بزرگترین سرمایه اش آبروشه ! ( که فکر کنم برای همه هست ) ، یکی خاطراتشه ! یکی دوستهاشه ! حتا یه نفر ممکنه سرمایه اش درسش باشه ! منظورم ارزش گزاری روی ارزشهای آدمها نیست ! ارزشهای آدمها ارزشمندند و تو هیچ وقت نمی تونی برای اون ارزشها ارزش گزاری کنی . نباید هم این کار رو بکنی . فقط باید یاد بگیری به ارزش آدمها احترام بذاری و هیچ وقت سعی نکنی اونها رو ...

توی دنیای واقعی خیلی ها هستند که اگر همه دنیا رو هم بهشون ببخشی می خوان تنها داشته ات رو ازت بگیرن ! حتا اگه اون داشته یه خاطره قدیمی و خاک خورده باشه ! خوب ... اینم  واقعیته !

بی خیال ! نمی خواستم باز از بدیهای گروه فیزیک بگم ! باور کن ! اما اینها رو می گم نه برای کوبوندن جایی که دوستش دارم . برای آدمهایی که بیشتر دوستشون دارم و نمی خوام چیزهایی رو ببینن که من یه روزی با همه وجودم حسش کردم !

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:34  توسط نگار   | 

 

من نمی دونم بخندم؟ نخندم؟ گریه کنم ؟ خلاصه که نمی دونم ! اصلا به من دو روز آرامش نیومده !

دیروز یه مطلبی خورده بود به ستون آزاد که یه سری از علما و فضلا و ... احساس کردند توی اون مطلب به پیامبر توهین شده ! حالا بماند که اس ام اس پشت اس ام اس بود که چرا همچین کاری کردی و من بدبخت از همه جا بی خبر هم مونده بودم هاج و واج که موضوع چیه !

من که اون مطلب رو حتا ندیدم اما بعد ستون آزادیها نشستن بحث کردن و ترجیح دادم مطلب رو بردارن . اما یه ساعت بعد از اینکه مطلب برداشته شده یکی از پایین اومده کل مطالب ستون آزاد رو جمع کرده و برده ! فرد مذکور هم انگاری فقط دنبال یه چیز مشکوک می گشته و گویا مشکوکتر از فال هفته ای که من نوشته بودم پیدا نرده !! چرا ؟؟ چون دو بیت اول فال حافظ رو با قرمز نوشته بودم ! و خوب فال حافظ اون هم با خط قرمز بالاخره جرم کمی نیست !!

حالا من هیچی اما تو هم سعی کن نخندی !

داشتم به یکی از دوستهام می گفتم می خوام یه فال دیگه بنویسم پایینش بزنم ببیی تا اونم باهام بیاد زندون تنها نباشم !

پی نوشت ۱ : ببیی یه گوسفند خیلی مامانیه که کادو تفلدمه ...

پی نوشت ۲ : کمپوت فراموش نشه!

جرم : فال گرفتن !!

حکم : اعدام که بهش عفو خورده شده حبس ابد !

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم جه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

سلطان من خدارا زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی

عشقت بدست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق این کشاکش پنداشتی که جستی

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:33  توسط نگار   | 

 

می دونی ... احساس خوبی دارم ... نمی دونم چرا اما چند وقتیه حس می کنم احساس مسئولیت در بین بچه ها تا حدود خوبی رشد کرده ! قبلا بچه ها اصولا اگه هم می خواستن کاری انجام بدن بیشتر در حد حرف بود ! اما الان ...

بچه ها الان چند تا دسته شده اند و دارن کار می کنن . یه سری هر هفته فیلم پخش می کنن . یه سری دارن آرشیو موسیقی واسه انجمن درست می کنن . یه سری ماهی یه بار می برن تهران گردی و ...

دارم آروم آروم به چیزی که دوست داشتم و اون هم بوجود اومدن گروههای منسجم کاریه می رسم . پریروز بعد از یک ماه که دنبال لیست گمشده کتابخونه گشتیم و پیدا نشد با یه اکیپ از همین بچه ها ریختیم سر کتابخونه ! کاری که اصولا باید توی ۲/۳ هفته تموم می شد در عرض دو روز تموم شد !! اول کار عزا گرفته بودم باید همه کتابخونه رو خودم لیست کنم اما ... ایشا قراره کتابخونه رو وارد کامپیوتر انجمن هم بکنیم !

الان خوشحالم ... خیلی بیشتر از اونی که حتا بتونی فکرش رو بکنی ! نه فقط واسه خاطر کتابخونه . واسه اینکه دارم حس می کنم بالاخره این احساس داره توی این بچه ها هم بوجود میاد ! احساس علاقه و وظیفه ای که حس می کردم دیگه هیچ کس زیر بارش نمی ره ! الان خیلی از این بچه ها با کلی شور و شوق دارن کار می کنن و این بهترین حسیه که آدمی مثل من در سال آخر دانشجوییش می تونه تجربه کنه !

خدایا ... به خاطر نعمت تک تک این بچه ها شکر ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:14  توسط نگار   | 

 

قفسم را به یکی گوشه صحرا ببرید

ترسم از دود دل من چمن آتش گیرد

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 2:32  توسط نگار   | 

 

امروز با کسی حرف زدم که جدا حس می کنم اگه یه نفر احساس من رو از جو کنونی گروه درک کنه همین آدمه ...

اما راستش فقط در حد درد و دل بود ... یعنی نه من پیشنهاد خاصی داشتم و نه ایشون . ولی همین هم جدی جدی خیلی آرامش بخش بود ! همین که فکر کنی یه فرد دیگه هم دقیقا همون احساسها رو شاید حتا در اسکیل بزرگتری تجربه می کنه . هم آرامش بخشه ... هم ... راستش دلم خیلی سوخت ...

کاش می تونستم یه کاری بکنم ... کاش ... اما ... حیف ... فقط همین ! گویا کار بیشتری از دستم برنمیاد ! انگاری باید فقط خاطرات قشنگم بیشتر از این قایم کنم یا یه قفل محکمتری پیدا کنم !

توی حرفهای امروز جمله ای گفتند که بدجوری دلم گرفت :

هر کسی که بهت نزدیک می شه اولین کاری که می کنه یه دونه می زنه تو گوشت ! همینه که نباید حتا به نزدیکترینهات اعتماد کنی !

دلم گرفته ... دلم خیلی گرفته ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21:46  توسط نگار   | 

 

من حق ندارم ، چه حقی ؟ هیچ حقی ، حق داشتن یک غار ، یک چاه ، یک محراب ! چه می گویم ؟ حق حرف زدن ! چه می گویم ؟ و حالا حتی حق تنها ماندن ، فکر کردن ، نوشتن ، غمگین بودن ! کیست که زنده باشد و حرف داشته باشد و حق حرف زدن نداشته باشد؟ تنها من ! چه دنیای پستی است ! عجب ! همه چیز را بخشیدم ، چشم از هرچه هست پوشیدم ، بیعت هم می کنم وفقط می خواهم حرف بزنم . نمی شود ، نمی گذارند ، خطرناک است . حرف زدن ؟ آری حرف زدن ! باشد ... حرف هم نمی زنم !

                                                                                  دکتر علی شریعتی

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:27  توسط نگار   | 

 

الان یه گوله انرژی خالصم !

بازم رفته بودیم نازیاباد ! تو که می دونی من چقدر نازیاباد رو دوست دارم ! قشنگترین جای دنیاست ! جایی که آدمها از ته دل می خندن و از ته دل هم گریه می کنن ... جایی که آدمها با هم می خندن و تنهایی گریه می کنن ... جایی قشنگتر از اینجا سراغ داری؟

البته همه نیومده بودن . نمی دونی دارم لحظه شماری می کنم واسه عید تا دوباره همه جمع بشیم و باز ...

کله پاچه دولت باره !  این تنها کله پاچه دنیاست که من دوست دارم

تازه مخلفاتش خوشمزه ترم هست ! حافظ ... سعدی ... معماهای عمو ... کاشی حرف زدنهای مامانی ...

می خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:14  توسط نگار   | 

 

بعد عمری که باز به یاهو ۳۶۰ سر زدم شکیبارو دیدم! این بچه انقده گله که فک کنم جز خودش فقط من می دونم چقده گله ! حتی مامانش هم فک نکنم بدونه ! از اون آدمایی که شیطونی از چشمهاش می باره ! اما مهمتر از شیطنت زیاد یه خصوصیت دیگه اشه که من زیادتا دوسش دارم و اون اینه که مثل شیشه می مونه ! همه چیز از اون طرفش پیداست ! صورتش صورت خودشه نه صورتک !  شاید واسه همین خصوصیتشه که زیاد بهش می گم مراقب خودت باش ! آدمهای صاف و ساده بیشتر از همه در خطر اند ! اونم تو یه محیطی که توش به ندرت آدم صاف و ساده پیدا می شه ! هم اون هم بچه های خودم ! ( سه تا بچه دارم مثل شاخ شمشاد ! یکی از یکی گل تر ) و هم بقیه خواهر زاده هام ! ماشالا خانواده ام بسیار وسعت پیدا کرده ...

خلاصه از یاهو ۳۶۰ اش یه عکس دزدیدم ! عکس اردوی تهران گردی رو . می ذارم اینجا تا دل همتون بسوزه !!

      یاد باد ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 14:43  توسط نگار   | 

 

سالها گذشت و هرچه می نوشیدم تشنه تر می شدم و هرچه می خوردم گرسنه تر ، و هرچه می گفتم ساکت تر و هرچه می شنیدم بی جواب تر و هرچه بدست می آوردم تهی دست تر و هرچه برخوردارتر محرومتر وهرچه نزدیکتر دورتر و هرچه موفقتر شکست خورده تر و هرچه مشهورتر گمنامتر ، وهرچه شلوغتر تنهاتر و هرچه پرتر خالی تر و هرچه شادتر محزونتر و هرچه غنی تر محتاجتر ، و هرچه آشناتر بیگانه تر تا ... یقین کردم که اینجا جای من نیست ، بر روی این زمین غریبم ، این آسمان سقف خالی من نیست ، نباید به اینجا می آمدم ، اینجا تبعیدگاه من است ...

                                   دکتر علی شریعتی

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:17  توسط نگار   | 

 

آدمها رو باید گذاشت توی ترازو !

باید هرکس رو با معیارها و ارزشهاش شناخت !

باید دید اون طرف کفه باید چی گذاشت تا مساوی بشن ؟

سنگ ؟ کلوخ ؟ آجر ؟ سیمان ؟ یا اینکه هیچی ! یا انقدر سنگین اند که هیچی نمی تونه برابر باهاشون قرار بگیره ! یا انقدر سبک که اصلا لزومی به چیزی نیست !

چند وقت پیش رئیس ( رئیس جدید انجمن رو می گم ) حرف خوبی زد . می گفت آدم باید بشینه ببینه جند تا از این آدمها در زندگی و تفکر و آینده تو موثرند و به همون اندازه سعی کنی بیشتر و بیشتر با نوع دید و نگرش و کار و ... اونها آشنا بشی . این حرفها فقط از رئیس انجمن برمیاد  نمی دونی چقدر خوشحالم ...

امروز هم داشتم به یکی از این انجمنیها می گفتم . این وجود آدمها نیست که مهمه بلکه تاثیریه که روی جامعه و اطرافیان می ذاره . تاثیر هم به حرف نیست !

وقت حرف که می شه همه واسه خودشون یه پارچه کارشناس اند! اما وقتی پای عمل وسط میاد ... کو مرد میدون ...؟؟؟

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:26  توسط نگار   | 

 

یکی از بزرگترین مشکلات و درگیری های زهنی من هیچه ! باورت می شه ؟ هیچ !

یکی از لذت بخش ترین و آرامش بخش ترین لحظات زندگیم هم همین فکر کردن به هیچه ! می فهمی ؟ هیچ !

گاهی ساعتها میشینم و زل می زنم به روبرو ! بدون اینکه به هیچی فکر کنم ! یا اصلا متوجه چیزی بشم !

گاهی هم شبها ساعتها دراز می کشم و زل می زنم به سقف ! یا به سروی پشت پنجره اتاقمه . و باز فکر می کنم به هیچ !

گاهی واقعا دوست دارم روی صندلیهای توی کریدور بشینم و زل بزنم به روبرو . البته چون خیلیها این کار رو فقط واسه این که آمار دقیقتری از آدمها بدست بیارن انجام می دن ،اصولا این کار رو انجام نمی دم ! اما وقتی می شینم و به در و دیوار نگاه می کنم جدا حواسم به عالم و آدم نیست ...

وقتی فکر می کنم می بینم من نصف بیشتر زندگیم رو به هیچ فکر کردم !

راستش یه بار هم از یه استاد روانشناسی که تو دبیرستان برامون آورده بودن انقدر درمورد هیچ پرسیدم که نزدیک بود از کلاس پرتم کنه بیرون ! فکر کرده بود دارم مسخره اش می کنم !!! اونم من !!! اما من واقعا گاهی حسابی اعصابم خورد می شه ! واقعا فکر کردن اونم به هیچ خیلی سخته ! و بیشتر از سخت بودن وقت گیره !! ( شاید واسه همینه از روانشناسها خیلی خوشم نمیاد ! شاید چون فکر می کنن همه روانین !! )

نمی دونم تو تا حالا به هیچ فکر کردی یا نه اما اگه راهی سراغ داری که یه ذره کمتر وقتم رو بگیره ممنون می شم بهم بگی . دارم یواش یواش وقت کم میارم !

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:25  توسط نگار   | 

 

توی خوابم صدای دستگاه چاپ میاد ! صدای تایپ ! صدای کی بورد !

انگاری خواب و بیداریم یکی شده !

نشریه امروز رفت واسه چاپ !

شماره ۱۰ !

این ۱۰ شماره ۱۰ سال پیرم کرد ! ولی ۱۰۰۰ سال بهم تجربه داد ...

وقتی نگاه می کنم هنوز ۹۰٪ مطالب وبلاگم درمورد دانشگاه ، انجمن و بچه هاست ... چیزهایی که دارم ادعا می کنم می تونم ازشون بگذرم ... می تونم بگذارم و بگذرم ... می تونم؟ نمی دونم !

سهراب می گه :

عبور باید کرد

و همنورد افقهای دور باید شد !

 

عبور یکی از بزرگترین و شاید سخت ترین مراحل زندگیه ! عبور ، مثل کشتن آرزوها می مونه !که اگه کشتی ، اگه تعلقاتت رو کم و کمتر کردی ، اگه توشه راهت سبک و سبکتر شد ... اونوقت راحت سفر می کنی ... می شی مهاجر ! تازه می فهمم مهاجر چه حس غریبی داره ... حس کسی که دوست داشتنی ترین چیزها و کسانش رو قربانی سبکباری و سبکبالی کرده ...

وقتی عزیزترینها قربانی شدند معنای هجرت را بهتر می فهمی ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:59  توسط نگار   | 

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:55  توسط نگار   | 

 

راستش رو بخوای خیلی دلم هوای غزلیات سعدی رو کرده بود . واقعا سخته انتخاب یکی از اونها ... تفال می زنم ... گوش کن ...

خوش است درد که باشد امید درمانش

دراز نیست بیابان که هست پایانش

نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست

که جان سپر نکنی پیش تیربارانش

عدیم را که تمنای بوستان باشد

ضرورت است تحمل ز بوستانبانش

وصال جان جهان یافتن حرامش باد

که التفات بود بر جهان و بر جانش

ز کعبه روی نشاید به ناامیدی تافت

کمینه آنکه بمیریم در بیابانش

اگرچه ناقص و نادانم اینقدر دانم

که آبگینه من نیست مرد سندانش

ولیک با همه عیب احتمال یار عزیز

کنند چون نکنند احتمال هجرانش

گر آید از تو به رویم هزار تیر جفا

جفاست چون مژه بر هم زنم ز پیکانش

حریف را که غم جان خویشتن باشد

هنوز لاف دروغ است عشق جانانش

حکیم را که دل از دست رفت و پای از جای

سر صلاح و توقع مدار و سامانش

گلی چو روی تو گر ممکن است در آفاق

نه ممکن است چو سعدی هزاردستانش

 

+ آتش گرفته در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 21:10  توسط نگار   | 

 

با پول می توان خانه خرید اما آشیانه نه ! رختخواب خرید ولی خواب نه ! ساعت خرید ولی زمان نه ! می توان کتاب خرید ولی دانش نه ! مقام خرید ولی احترام نه ! دارو خرید ولی سلامتی نه ! خون خرید ولی زندگی نه ! و بالاخره می توان قلب خرید ولی عشق را نه !

                                                                                                         چارلی چاپلین

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:13  توسط نگار   | 

 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.

                                                                              دکتر علی شریعتی

این رو از وبلاگ یه نفر دزدیدم . همینجوری دیدم قشنگه گفتم بذارم !

راستی امروز رفتیم تهران گردی ، کاخ سعد آباد ! کلی تا خوش گذشت !

کسی خواست به من کادو بده می تونه برام کاخ سبز رو بخره

ولی نمی فهمم جدا شاه حوصله اش سر نمی رفت ؟؟ آخه قشنگی هم حد داره ! بیش از حد حوصله آدم سر می ره !  حالا منظره اش یه چیزی اما  آخه که چی ظرف میوه ۷۶ کیلو نقره !!

سفر با این جزقله ها کلی به آدم انرژی می ده !

من جزو معدود پیش کسوتهای اون جمع بودم !!! فک کن ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني