
سحر است و ناله کودکان پایان آن حادثه بزرگ را اعلام می دارد و اشتران بی جحاز در انتظار زینب اند . زینب غمگین ، خسته ولی استوار در جستجوی کودکان گوشه گوشه بیابان را می کاود و همه را بر شترها سوار می کند . ناگاه صدایی بر می خیزد . سکینه هراسان به اطراف می نگرد : عمه جان رقیه ...
زینب نگاهی به صحرا می اندازد . تپش قلب کوچک رقیه او را به سمت نخلی می کشاند . زینب رقیه را می بیند که لرزشی محسوس بدن کوچکش را فرا گرفته ، زانو می زند و او را به آغوش می کشد و جام تلخ صبر را جرعه جرعه در گلویش می ریزد ...
دخترکم چه شده ؟
رقیه جوابی نمی دهد ...
رقیه جان ... عزیزم ... کودکم ... جان بابا حرف بزن ...
رقیه لب برمی چیند ...
عمه ... صدایی شنیدم مثل صدای بابا ، همه جا را گشتم ، صدا از آنجا بود ، زیر آن تخته سنگ وقتی ... وقتی آن را برداشتم ...
گریه امان رقیه را برید . اشکها بر گونه های سوخته اش غلتید و در لبهای ترک خورده کوچکش فرو رفت .
عمه ... بابایم کجاست ؟
زینب نگاهش را از رقیه می گیرد و به خورشید که در حال برآمدن است می دوزد .
آرام باش دخترکم ... بابا به سفر رفته . او باز خواهد گشت . آرام باش ...
زینب به میان کاروان بازگشت . پای بر بال فرشتگان نهاد و بر شتری نشست .
صدای زنگ اشتران در بیابان پیچید و زندگی بین آرزوی کودکان جان گرفت .
کاروان پیش می رفت ... به سوی شبهای تار خرابات ...
زینب رقیه را در آغوش گرفته بود و آرام آرام قرآن می خواند . رقیه خیره به آسمان چیزی زمزمه می کرد و اشک می ریخت . آفتاب چشمان زیبا و گونه های سوخته اش را می آزرد . چشم بست ... آرامش عجیبی او را فرا گرفت . چشم گشود . بیرق سبز رنگی دید که سایه اش او را در پناه خود گرفته بود . رقیه به بیرق چشم دوخت . چیزی آشنا بر فراز آن خودنمایی می کرد . زینب چادر بر صورا رقیه کشید .
رقیه جان ، هوا گرم است و تو خسته ای . بخواب دخترکم .
عمه جان ... چرا آن بیرق خونین بود ؟
اشتباه کردی عزیزم . سفر درازی در پیش داریم . بخواب ...
شام از دور رخ می نمایاند و رقیه دروازه شهر را که با سبزه آراسته شده بود می نگریست : شاید بابا اینجا باشد ...
باز صوای رقیه خرابه را از هم می پاشد . خراباتیان اشک می ریزند . کودکان ناله می کنند و شام در اندوهی وصف ناشدنی فرو می رود ...
عمه ... بابا ... بابا کجاست ؟ در خواب ... در قتلگاه ... بالای نیزه ... در تشت بود ... عمه ... بابایم کجاست ؟ او هرگز مرا تنها نمی گذاشت .
رقیه جان ... چرا بی تابی ؟ بابا خواهد آمد . آنچه دیدی فقط خواب بود . آرام باش و بگو چه دیدی ؟
بابا را دیدم ... سر بابا را در تشت دیدم که لبخند می زد و برایم قرآن می خواند . عمه ... بابا ...
عده ای وارد خرابه می شوند و ظرفی را با پارچه ای سرخ روبروی رقیه می گذارند . رقیه خواست برخیزد و به آغوش زینب پناه برد اما ... صدایی آشنا از درون ظرف او را می خواند . رقیه خود را جلوتر می کشد ... پارچه را بر می دارد و از حال می رود ...
بابا حرف بزرگی است . آنقدر بزرگ که نبودش مرگ همه آرزوهای کودکی است . بابا نه یک حرف ساده و کودکانه که یک سخن پیچیده و معصومانه است . بابا را باید از زبان رقیه معنا کرد . آری رقیه ، دخترکی سه ساله که نام بابا را از مهاجر شنید و در پی او تا بی کرانهای افق پرواز کرد . بابا حرف بزرگی است . به بزرگی قلب کوچک رقیه و به بزرگی روح عظیم حسین . آری حسین ... بابای من ... بابای تو ... بابای ...