تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

رسوندمش به ساحل و ...

عجیب بود ...

بعد دو سال ...

مشکوک می زنما ...

من اصولا خواب نمی بینم ! اگه هم ببینم اصولا یادم نمی مونه! اما تو این یه ماهه این دومین بار بود !!

خواب آدمی رو دیدم که دو ساله ازش بی خبرم!!

راستش دلم هم نمی خواد ازش باخبر شم !!

ولی خوب ... عجیبه ...

خواب دیدم تو دریا گم شده ... پیداش کردم. رسوندمش به ساحل و ... رفتم ...

همین ...

کاش آدم حداقل توی خواب می تونست انتخاب کنه کی رو ببینه !!

 

+ آتش گرفته در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:59  توسط نگار   | 

 

اون روز داشتم به شکیبا می گفتم ... داشتم دردو دل می کردم ...

داشتم بهش حرفهایی رو می زدم که مدتها بود از یادم رفته بود ...

و چقدر خوب به یادم آورد ...

داشت درمورد نوشته هاش حرف می زد و اینکه چقدر لذت بخشه ...

یاد اون روزها افتادم ...

روزهایی که نوشتن آرومم می کرد ...

روزهایی که حرف دلم ساده روی کاغذ می اومد... ساده ...

کمی به خاطر گوشه و کنایه های این آدمها ...

کمی به خاطر مشغله های الکی!!

کمی به خاطر حرف این ... نگاه آن ... برداشت آن یکی ...

کمی هم دلم راه نیامد ...

اما دور شدم...

دور ...

از آن روزها که قلم آرامم می کرد ...

نوشته ها خوابم می کردند ...

و زندگیم در تپش کلمات جریان داشت ...

کمی دور ...

کمی دیر ...

اما اینک شاید یک بهانه ...

شاید دیدی تازه ...

شاید انرژی این آدمهای تازه نفس و خووووووووووووب ...

دارد باز می گرداند آن روزها را به من ...

بهانه آدمی می تواند یک نگاه باشد ...

یا یک حرف ساده ...

باز می گردیم به آن روزهای قشنگ ...

و قشنگ یعنی تعبیر شاعرانه اشکال ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:41  توسط نگار   | 

 

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت ...

.

.

.

خیلی حرفی برای گفتن ندارم ...

امروز روز خوبی بود ...

امروز احساس کردم هنوز کلی انرژی دارم ...

همیشه شروع رو دوست داشتم ... تولد ...

راستی تیریها تولدتون مبارک ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:24  توسط نگار   | 

 

دیشب داشتم عکسها و فیلمهای شمال رو نگاه می کردم ...

اون بچه های شر و شیطون دیگه کلی بزرگ شدن ...

ما هم کلی ...

می دونی چیه ؟ این روزها خیلی احساس می کنم تاریخ مصرفم تموم شده ...

ترجیح می دم خودم یواش یواش از همه چیز کناره گیری کنم تا اینکه دیگران با کتک ...

اینجوری حداقل خاطرات خوبم برام می مونه ...

داشتن همین ۴ تا خاطره خیلی بهتر از دست خالی بودنه ...

گلایه ای نیست ... این هم یه قسمت از زندگیه ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 16:59  توسط نگار   | 

 

شنیدی می گن خدا هرکسی رو با هم کیش خودش محشور می کنه ؟

خوبه ... اینم یه نوع عدالته که جز تو دم و دستگاه خدا جای دیگه پیدا نمی شه ...

اولین قربانی قطعی برق نجات جون پاور کامپیوتر من بود که به ملکوت اعلی پیوست ! احتمالا یکی دو روز دیگه یخچال و تلویزیونمون هم می سوزه! اونوقت برمی گردیم به دوران پاره سنگی !!

این پیشرفت رو به قهقرا رو به تمامی نجات دوستان تبریک عرض نموده از درگاه ایزد منان محشور شدن با احمدی نژاد را برای این گروه مسالت می داریم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:16  توسط نگار   | 

 

بعضی آدمها رو درک نمی کنم ...

و بعضی دیگه رو چقدر خوب درک می کنم ...

می دونی چیه؟ خیلی وقته دیگه به تنها چیزی که فکر نمی کنم تبرئه کردنه!! یعنی دیگه لزومی نمی بینم خودم رو از گناه و تهمتهای دیگران تبرئه کنم ...

زمان رو دوست دارم ...

خیلی بر حقه ...

زمان خیلی چیزها رو نشونم داده! و مطمئنم به دیگران هم نشون می ده ...

اون روز شاید دیگه نباشیم ...

مهمه؟

نه ...

اون موقع یه یادش بخیر کفایت می کنه ...

.

.

.

این قصه را الم باید کرد که از قلم هیچ نیاید ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:20  توسط نگار   | 

 

وقتی جهان

از ریشه جهنم

و آدم

از عدم

و سعی

از ریشه های یاس می آید

 

وقتی یک تفاوت ساده

در حرف

کفتار را

به کفتر

تبدیل می کند

 

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان

دل بست

 

نان را

از هر طرف بخوانی

نان است !

 

 

قیصر امین پور

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:59  توسط نگار   | 

 

این همه مراکز ترک اعتیاد ساخته اند برای چه؟

خوب بیا برو ترک کن ...

هم خدا را خوش می آید هم بنده خدا را ...

هم دور از جان شاید کمی آرامش را هم تجربه کردی ...

(این موضوع بس مهم را فرشته درونی هی به ما تلقین می کند و ما وقتی نعشه می شویم هی دودرش می کنیم و باز می آییم اینترنت بازی ... )

گاهی احساس می کنم اینترنت نیامدن در اردر دانشگاه نرفتن آرامش بخش است ...

خدا همه معتادین به این بلای خانمان سوز را نجات دهاد !!

 

به پیشنهاد شکیبا وبلاگ گروهی مهر مهرویان  دوباره راه اندازی شد ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:18  توسط نگار   | 

 

...

...

گل نازم تو با من مهربون باش

واسه چشمام پل رنگین کمون باش

اسیر باد و بارونم شب و روز

گل این باغ بی نام و نشون باش

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستاره است

مثل ابرا دل من پاره پاره است

دوباره عطر تو پیچیده در باد

نفس امشب برام عمر دوباره است

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پتاه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل نازم بگو بارون بباره

که چشماتو به یاد من میاره

تماشای تو زیرعطر بارون

چه با من می کنه امشب دوباره

شب و تنهایی و ماه و ستاره

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:38  توسط نگار   | 

 

باید زمین را می کندیم. باید آن زمین پر از پستی و بلندی صاف می شد... صاف صاف ... بعد باید زیربنای یک ساختمان را بنا می کردیم ... بعد پایه هایش را ... بعد دیوارها ... بعد سقف ... بعد پنجره ... بعد ...

باید پایه هایی می ساختیم که با هیچ زلزله ای نلرزد. باید دیوارهایی می ساختیم که جلوی همه باد و طوفانها بایستد! باید پنجره ای می ساختیم که خورشید را ... و ماه را ... و ستاره را میهمان کند! و سقفی که پناهگاهمان باشد ! باید روی هر پنجره پرده ای می کشیدیم تا از نگاه نامحرمان حفظش کند ... و دودکشی که آلودگیها را از خانه پاکمان دور کند ... باید ... باید ...

چند نوع خانه داریم !! یکی با سیمان و آجر و آهک در شهرهای پر دود ! یکی با چوب و برگ درخت در جنگلهای انبوه ! یکی هم با شن و ماسه در کنار دریا ...

ما دستهامان کوچک بود ! قیمت سیمان سر به فلک کشیده بود و چوب هم کمیاب شده بود ... در یک ساحل بزرگ تکه زمینی پیدا کردیم ... زمینی پر از خار ... پر از خاشاک! هر رهگذری چیزی آنجا انداخته بود. باید زمین پاک می شد ... باید صاف می شد...

دستهامان پر از خار شده بود. هر خاری که به دستمان می رفت زمین را هموارتر می کرد و هر خاشاک که چشمهامان را می آزرد با اشکها زمین را پاک می ساخت و این بود که زمین آماده شد برای قلعه شنی !

پایه هایش را بنیان گذاردیم ... باید ماسه های خوب جمع کنی. آب اگر کم باشد دیوار ترک می خورد و اگر زیاد باشد دیوار فرو می ریزد ... باید مراقب بود ...

به دیوارها که رسیدیم باید معماری پیدا می شد. باید دستهای قدرتمندی می داشت که خانه را شکل دهد. آنها که زمین را کنده بودند، آنها که طعم خارو وخاشاک را چشیده بودند، آنها که آب و ماسه آورده بودند ، دستهاشان پیر و فرسوده شده بود. دیگر قدرت معماری نداشتند...

یکی آمد که جوان بود. دستهایش قدرت داشت و معماری را خوب می دانست... خانه داشت شکل می گرفت ... داشت زیبا می شد ... داشت ...

یکی گفت بنایتان استحکام ندارد! آهنی برداشت و به کمر قلعه شنی کوبید! راست می گفت ... قلعه شنی طاقت آهن ندارد !! ایدئال گرا بود ... می خواست شن طاقت آهن داشته باشد!

دیوارها کمی فرو ریختند اما پایه ها برجا مانده بود... آخر پایه ها با اشک دیدگان و خون دستهای پینه بسته آبیاری شده بود ... پایه ها به این راحتی فرو نمی ریزند ... شن اگر با خون و اشک مخلوط شود از آهن سخت تر است ...

قرار شد دیوارها را دوباره بسازند ...

آقا آب با من ... کسی شن می آره؟ یکی باید محکم بکوبه ...

استحکام،زیبایی و زمان سه رکن اصلی این قلعه است ...

اگه کسی هست بسم ا..

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:59  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني